سيد جلال الدين آشتيانى
689
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
المقدسة الاحدية ، عين ثابت امكانى ، سبب انبساط حق و ظهور وجود مطلق است . « 1 »
--> ( 1 ) . اعيان ثابتهء باصطلاح عرفا و اهل اللّه ، همان ماهيات كليهاند . اعيان ثابته مجعول نيستند . برخى در نفى مجعوليت اعيان گفتهاند : اعيان ثابته كه صور علميهء حقند از آن جهت غير مجعولند ، كه صورت علميه از براى حقايق خارجيهاند ، و اتصاف بوجود خارجى ندارند . لذا رائحهء وجود را استشمام ننمودهاند . مجعول بايد وجود خارجى داشته باشد ، همانطورىكه صور علمى اعم از كلى عقلى و جزئى خيالى ازآنجهت كه وجود علمى دارند ، مجعول نيستند . جعل ، تعلق بوجود خارجى مىگيرد نه به وجود علمى . عبد الرحمن جامى در نقد النصوص ، به اين مطلب ايرادى وارد نموده است . ايراد او اين است : « و هاهنا بحث حاصله : ان الماهيات الممكنة ، كما انها محتاجة الى الفاعل في وجودها الخارجي ، كذلك محتاجة اليه في وجودها العلمى ، سواء كان ذلك الفاعل مختارا أو موجبا ، فالمجعولية بمعنى الاحتياج الى الفاعل من لوازم الماهية الممكنة مطلقا ، فاينما وجدت كانت متصفة بهذا الاحتياج الى الفاعل ، سواء كان اتصافها بينا او غير بين ، و ان فسر المجعولية بانها الاحتياج الى الفاعل في الوجود الخارجى ، كان الكلام صحيحا و التقيد تكلّفا » . در اينكه آنچه از عدم خارج مىشود ، چه در ذهن تحقق داشته باشد ، چه در خارج چون اولويت باقسامها باطل است احتياج به علت دارد ، و ملاك مجعوليت استناد به غير است . به اين جهت ، صور علميه هم قيام بعالم دارند ، و ملاك مجعوليت آنها احتياج به علت است ، باعتبار حصول در ذهن ؛ ولى به نظر دقيق حكمى ، صور ذهنى و موجودات علمى ، از جهتى موجود خارجىاند و وجود خارجى دارند . ذهنى بودن و خارجى بودن ، باعتبار مقايسه مفهوم با مصداق است . به اين جهت ، همهء حقايق غير از حقيقت حق ، مجعول است . چيزى كه هست عرفا در باب اعيان ثابته گفتهاند : چون اعيان از لوازم وجود حقند ، و حق بحسب نفس ذات غير مجعول است ، و اعيان هم صور اسماء و صفاتند ، كه به اعتبارى عين ذات حقند ، غير مجعولند . و حقايقى كه مرتسم در حضرت علمى باشند ، نظير وجود ذهنى و صور علمى ، از براى ما نيست ، و ارتسام حقايق در علم حق مستلزم محذوراتى است . مراد آنها از عالم اسماء و صفات و اعيان ثابته و نحوهء تقرر آنها در حضرت علميه ، امرى است كه بعد تحقيق خواهيم نمود . لذا اهل عرفان گفتهاند : اعيان ثابته غير مجعولند بلا مجعوليت ذات مقدسه حق ؛ اگر حقيقتى غير مجعول باشد ، و لازمى داشته باشد كه از لوازم وجود خارجى موجود بوجود مجزا از ملزوم نباشد ؛ بلكه بحسب واقع متحد با ملزوم باشد ، و در واقع و نفس الامر ملزوم و لازمى در بين نباشد ، و باعتبار تحليل عقلى ؛ ذهن لازم و ملزوم لحاظ كند ، چنين لازمى عين وجود ملزوم است ، و مجعول هم نمىباشد . امر در عين ثابت و اسماء و صفات و لازم بودن آنها از براى ذات اين نحو است ، نه آنكه عرفا مثل مشاء بارتسام حقايق در ذات حق قائل باشند . جامى ، در تصحيح قول قائلان بعدم مجعوليت ، گفته است : مراد آنها از عدم مجعوليت آنست كه