سيد جلال الدين آشتيانى

625

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

است : « كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ . . . » . فناء در اين مقام ، اضمحلال وجودات موهومى امكانى است . شرط اول ، آنكه سالك بحسب علم بداند كه غير حق وجود واقعى ندارد . وجود واقعى حق است و موجودات فناء صرفند . اين معنى ملازم انكار وجود غير است ؛ چون در اين مشهد ، عارف حق را عين هر چيزى شهود مىنمايد ، و اين ملازم است با اين معنى كه حق را بواسطهء حق ، عين جميع حقايق ببيند . نتيجهء سير در اين منزل ، فناء در ذات احديت است ، و سالك بعد از ترقى از اين منزل و عبور به منزل بقاء بعد از فناء ، متصف ببقاء بعد از فناء مىشود . در نظر او اشياء و حقايق امكانى متصف بفناء دائمىاند ، و حق تعالى متصف ببقاء ازلى است و متحقق بمقام بقاء بعد از فناء مىگردد ، و علت تحقق او ببقاء بعد از فناء ، حق تعالى است ، و بعد از عبور از مقام بقاء بعد از فناء بمقام تلبيس و ظهور در رسوم خلق ، جهت ارشاد خلائق و هدايت آنها بمقام توحيد نائل مىشود و متصف بمقام وجود بخلع رسوم خلقى ، و مقام تجريد عين وجود از درك علم ، و تفريد اشاره به حق از حق در مقام عين كه مقام ملاحظهء حق بدون خلق است ، مىگردد . انسان باعتبار اسقاط اضافات و از بين برداشتن رسوم امكانى ، عين حقيقت وجود است . و باعتبار تنزلات و اتصاف به تعينات در مقام قوس نزول ، يعنى تنزل از مقام اطلاق و قبول تعينات روحى و مثالى و جسمى متلبس به لباس غيريت شده و از مقام صرافت وجود و اتحاد با شاه و سلطان وجود تنزل كرده و بتعينات امكانى متعين است . در مقام قوس صعود و فناء در توحيد و رجوع فرع باصل ، بايد

--> مىشود و به اندازهء بقاى رسوم بعد بين سالك و حق تحقق دارد ، و حجاب وجود سالك است : « تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز » . اذا تغيبت بدا و ان بدا غيبنى . بذلك سرّ طال عنك و قيل اكتتامه * و لاح صباح كنت انت ظلامه ركن دوم معرفت ، صعود از مقام علم است ؛ چون علم و صورت علمى حجاب بين عالم و معلومست . ركن سوم ، مطالعهء جمع وجود است باعتبار فناء كل در مقام تجلى ذاتى .