سيد جلال الدين آشتيانى
620
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
قسم حقايق ، نيز مشتمل بر منازلى است ، سالك بعد از اختفاء عين خود بعد از طى ابواب و منازل ولايت ، در نور وجود ، و اتصاف بوجود حقانى و انغمار در عين توحيد ، وارد مكاشفه مىشود ؛ چون تمكن آخر مقام ولايت و نهايت مراتب تدانى و بدايت مقام تدلى است ، كه باصطلاح اهل عرفان نهايت سفر اول و اوائل سفر ثانى است . سالك بعد از بقاء بعد از فناء ، داراى شرح صدر مىشود و رسوم خلقى را در حقيقت حق شهود مىنمايد ، و بواسطهء مظهريت اسم هادى و تحقق به اين اسم ، و پى بردن باسرار و خواص اين اسم ، بواسطهء شهود حقايق و معارف و حكام و آنچه كه مدخليت در صلاح نظام وجود دارد ؛ مستعد از براى تكميل خلايق مىگردد . كسى كه مستعد از براى تكميل خلائق است ، و حقايق نظامات وجودى را در حضرت علميه شهود نموده است ، يا نبى است و يا ولى . پيغمبر ما بعد از رسيدن بمقام او ادنى و شهود حقايق در آن مقام ، بمقام خلق رجوع نمود و آنچه را كه در آن از اسرار و حقايق مشاهده نمود ، براى تكميل نظام وجودى ، به امت خود القاء نمود ؛ ولى كامل نيز بايد اين مراتب را پيموده و حقايق را از حضرت علم اخذ نمايد . فرقى كه هست ، آنست كه ولى ، علم خود را از همان مأخذ رسولى كه تابع اوست ، اخذ مىنمايد . و مىتواند ولى تابع رسولى ، افضل و اعلم از رسول ديگر باشد ؛ چون مأخذ علم او علم رسول افضل است . حقيقت وحى و مكاشفه يكى است . « 1 » اينكه وحى را اختصاص به نبى و مكاشفه را اختصاص بولى دادهاند ، از باب مراعات ادب است . نبىّ كامل هم مأخذ علم او حضرت علميه است و ولى كامل هم مثل جناب ولايتمدار على عليه السلام ، حقايق را از حضرت واحديت اخذ نموده است . از همان مشهدى كه پيغمبر حقايق را شهود نموده است معارف خود را اخذ نموده است و حقيقت او و حضرت ختمى واحد است و از يك نورند . لذا ما در حواشى و تعليقات بر نصوص ،
--> ( 1 ) . وحى حقيقى ، كه كشف جميع حقايق در مقام قاب قوسين و أو أدنى باشد ، بدون واسطهء موجودى از موجودات به صورت وقوع مىپيوندد ، لذا اين مقام براى امير مؤمنان عليه السلام بالضروره ثابت است . اينكه بعضى از متكلمان و حكما در وحى ، وساطت ملكى از ملائكه را شرط دانستهاند ، تمام نمىباشد .