سيد جلال الدين آشتيانى

606

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

جهت وحدت ذاتيه و حق مطلق منصرف نمايد « 1 » طاغوت است ، و توجه به آن يك نحوه شركى محسوب مىشود . مثنوى ما دكان وحدت است * غير وحدت هر چه بينى او ، بت است سالك بعد از اعتصام به حق و حول و قوهء او ، از مكايد شيطانى بسوى حق فرار كرده و به آن حضرت پناه مىبرد و پناه به حق و توكل به او مانع از تسلط شيطان مىگردد . فرار به طرف حق ، عبارت است از انقطاع بسوى او و استضائه از نور او و استمداد از حضرت او در محاربه و جنگ با شيطان و تلبيس او . به نظر دقيق‌تر ، فرار بسوى حق همان فرار سالك از وجود و انيت خود و وجود جميع اشياء بسوى حق با قدم شوق و محبت و عشق است كه منتهى شود بفناء در توحيد و محو وجود مجازى سالك ، به‌نحوى كه از او اثرى نماند ؛ چون غير حق هر چه كه در ابتداى سلوك به نظر سالك داراى وجود و ثبوت است ، در مقام عبور از مقامات و مراتب و فناء در توحيد لا شىء محض است . فرار به حق نسبت به اشخاص مختلف است : فرار عامهء ناس ، عبارت است از فرار از جهل بعلم و دانش . فرار خاصه ، عبارت است از فرار

--> ( 1 ) . مخفى نماند كه نظر باشياء بنحو استقلال ، و اعراض از حق « شرعا و عقلا و كشفا » مذموم است ، و منافات با توكل دارد ، چه آنكه حق تعالى مراتب وجودى و اسباب و علل امور دنيوى و اخروى را باطل خلق نكرده است . برخى گمان كرده‌اند : معنى توكل ، ترك كسب و وسائل معاش و ترك تدبيرات قلبى و عقلى است . اين معنى ، خود شرك صريح و علت اصلى بطالت و تنبلى و احتياج بخلق است ، چه خرقه پوشيدن و ترك دنيا كردن و امور معاش را باطل و ضايع نمودن ، منشأ اختلال نظام وجود و مبدا همهء بيچارگىها است . در شرع اسلام كه شارع آن بين معاش و معاد برابرى و نظم خاصى قائل است ، انسان را مكلف به تنظيم اجتماع و ترتيب نظام و عمارت اين عالم نموده است ، حتى در عبادات جهات نظام اجتماع را مراعات كرده است ، بلكه جميع عبادات را مؤثر در نظام عالم ماده قرار داده است ، و چنان روابط تام « ظاهر و بيّن و مرموز و غير ظاهر » بين جهات خلقى و حقى قرار داده است ، كه انسان را متحير مىنمايد . بسط اين معنى از عهده اين تعليقات و شرح خارج خلاصهء كلام و لب لباب مرام ، آنكه اهمال جهات دنيوى و اغماض از آنچه كه وابسته بنظام اجتماع است ، ارتباطى با توكل ندارد .