بديع الزمان فروزانفر

38

زندگانى مولانا ( فارسى )

رساند و گويند سفر اولش آن بود » و مطابق روايت همو برهان الدين در اين سفر تا قيصريه با مولانا همراه بود و او در اين شهر مقيم شد ليكن مولانا به شهر حلب رفت و بتعليم علوم ظاهر پرداخت . هرچند در ولدنامه و تذكره‌ها به مسافرت مولانا براى تحصيل علوم بحلب يا محل ديگر ايما و اشاره‌اى هم ديده نمىشود ليكن تبحر و استيلاء مولانا در علوم چنان كه از آثارش مشهود است ثابت مىكند كه او سالها در تحصيل فنون و علوم اسلامى كه بسيارى از مشايخ متأخرين آنها را بنام آنكه قال حجاب حال است ترك گفته و ناقص و بىكمال بار آمده‌اند رنج برده و اكثر يا همهء كتب مهم را بدرس يا به مطالعه خوانده و چنان كه بيايد محدث و فقيه و اديب و فيلسوف استاد بوده است و چون شهرت علمى در آن عهد خاصه در علوم شرعى متكى به اجازه و علو مقام بسته بعلو سلسلهء اسناد بوده و ناچار استادان فقه و حديث مىبايست اجازه و سلسله روايت خود را باستادى متبحر و صدوق و عالى الاسناد منتهى سازند پس ناچار مولانا كه در آغاز حال شغل وعظ و افتا و تدريس و تذكير داشت درس خوانده و استاد ديده بود و سلسلهء روايت احاديث و احكام فقه را كه متصدى تدريس آن بود به يكى از محدثان و فقيهان آن روزگار مستند مىگردانيد . و چون دمشق و حلب در اين عهد از مراكز مهم تعليمات اسلامى بشمار مىرفت و بسيارى از علماى ايران از هجوم مغل بدان نواحى پناه برده و اوقات خود را بنشر علوم مشغول گردانيده و عدهء بسيار از عرفا نظر به‌آنكه دمشق و حوالى جبل لبنان مكان مقدس و موقف ابدال و هفت مردان يا هفت‌تنان و تجلىگاه بوارق غيبى است در آن نواحى اقامت گزيده بودند و بانتظار ديدار رجال الغيب در كوههاى لبنان شب بروز مىآوردند و شيخ اكبر محيى الدين مؤسس و بنيادگذار اصول عرفان و شارح كلمات متصوفه هم در شام جاى داشت . پس روايت افلاكى در مسافرت مولانا كه طالب علوم ظاهر و باطن بود بدين نواحى از واقع بدور نيست و اگرچه ذكر اين سفر در ولدنامه كه مبتنى بر اختصار و بيان مقامات معنوى مولاناست نيامده باوجود اين قرائن بايد سخن افلاكى را مسلم داشت .