بديع الزمان فروزانفر
30
زندگانى مولانا ( فارسى )
آمد از كعبه در ولايت روم * تا شدند اهل روم ازو مرحوم از همه ملك روم قونيه را * برگزيد و مقيم شد اينجا بشنيدند جمله مردم شهر * كه رسيد از سفر يگانهء دهر همچو گوهر عزيز و نايابست * آفتاب از عطاش پرتابست نيستش در همه علوم نظير * هست از سرّهاى عشق خبير رو نهادند سوى او خلقان * از زن و مرد و طفل و پير و جوان آشكارا كرامتش ديدند * زو چه اسرارها كه بشنيدند همه بردند ازو ولايتها * همه كردند ازو روايتها چند روزى برين نسق چو گذشت * كه و مه ، مرد و زن مريدش گشت بعد از آن هم علاء دين سلطان * اعتقاد « 1 » تمام با ميران آمدند و زيارتش كردند * قند پند و را ز جان خوردند گشت سلطان علاء دين چون ديد * روى او را بعشق و صدق مريد چونكه وعظش شنيد و شد حيران * كرد او را مقام در دلوجان ديد بسيار ازو كرامتها * يافت در خويش ازو علامتها كه نبد قطرهايش اول از آن * روى كرده بگفت به اميران كه چو اين مرد را همىبينم * مىشود بيش صدقم و دينم دل همىلرزدم ز هيبت او * مىهراسم به گاه رؤيت او دائما با خواص اين گفتى * روز و شب در مدح او سفتى و اهل روم عظيم معتقد بهاء ولد شدند و او « بوعظ « 2 » و افاده مشغول بودى و سلطان علاء الدين ادرار و انعام در حق مولانا بتقديم رسانيدى و مولانا را احترامى زائد الوصف دست داد » و به روايت افلاكى « سلطان او را در مجلسى كه تمام شيوخ بودند دعوت كرد و بىاندازه حرمت نهاد و مريد وى شد و جميع سپاه و خواص مريد شدند »
--> ( 1 ) - ظ « به اعتقاد » بحذف همزه وصل و اتصال حرف ربط بما بعد بايد خوانده شود و اين رسم در اشعار فارسى معمول است چنان كه فردوسى در داستان رستم و اسفنديار گويد : دگر بدكنش ديو بد بدگمان * تنش بر زمين و سرش باسمان يعنى به آسمان . ( 2 ) - تذكرهء دولتشاه طبع ليدن ( صفحهء 194 ) .