سعيد نفيسى

63

زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )

سر نهاد و جان تسليم كرد . عطار تغيير حالت داد و دكان را بست و روى از جهان بركشيد . مؤلف بستان السياحة چنين آورده است كه : آن مرد درويش بود و مكرر مىآمد و عطار به او چيزى مىداد . چون مكرر شد عطار گفت : اى درويش چرا حرص مىنمائى و در بستر قناعت نمىآسائى ؟ گفت : اى شيخ تو با اين تعلق چگونه خواهى مرد و چگونه جان به جهان‌آفرين خواهى سپرد ؟ عطار گفت : تو كه با اين حرص و آزى و رشتهء املت به دين درازى چگونه وفات خواهى يافت و به چه طريق به وادى خموشان خواهى شتافت ؟ درويش گفت : چشم عبرت بگشاى و مردن درويشان را مشاهده نماى . اين بگفت و كشكول زير سر گذاشت ، اللّه گفت و لواى عزيمت به سوى آخرت افراشت . گارسن دوتاسى در نقل اين حكايت آن را بدين صورت در آورده است : درويش نظرى به كالاى دكان او افكند و آهى كشيد . عطار در شگفت شد و او را گفت راه خود بگير و برو . درويش گفت : تو حق دارى ، سفر جاودانى براى من آسان است . من از راه خود روى گردان نيستم زيرا كه جز جبه‌اى چيزى در جهان ندارم ، اما بدبختانه تو چنان نيستى و آن همه كالاى گران دارى . پس در انديشهء اين سفر باش و اين گفتار در عطار اثر كرد . مؤلف خزينة الاصفيا اين داستان را چنين آورده : درويش چيزى خواست و عطار متوجه او نشد . درويش گفت : اى خواجه تو چگونه خواهى مرد ؟ عطار گفت : چنان كه تو بميرى . درويش گفت : مثل مردن من توانى ؟ گفت : آرى . درويش كاسهء چوبين زير سر نهاد و بر زمين دراز شد و گفت : اللّه و جان به حق تسليم كرد . روايت آتشكده نيز مانند روايت بستان السياحة است و ظاهرا مؤلف بستان السياحة آن را از آتشكده گرفته است .