سعيد نفيسى
55
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )
اسكافست و قطعا اين همان كسى است كه ظاهرا از بزرگان مشايخ صوفيه و از واعظان مشهور زمان خود در قرن ششم بوده و به جز در مصيبتنامهء عطار جائى ديگر ذكرى از او نيافتم و عطار خود او را ركن الدين اسكافى مىنامد و در مصيبتنامه سه حكايت شيوا دربارهء او دارد ، يكجا مىگويد : نيك مردى بود از زن پاىبست * پيش ركن الدين اسكافى نشست پس ز دست زن همىبگريست زار * گفت بىاو يك دمم نبود قرار نه طلاقش مىتوانم داد من * نه توانم گشت از او آزاد من زانكه جانم زنده از ديدار اوست * رونقم از يارى بسيار اوست ليك ترك دين و ملت مىكند * زانكه بر بوبكر لعنت مىكند گرچه مىرنجانمش بسيار سخت * مىنگويد ترك اين آن شوربخت نه ازو يك لحظه بتوانم بريد * نه ازو اين قول بتوانم شنيد مىسزد گر دل ازين غم خون كنم * در ميان اين دو مشكل چون كنم خواجه گفت اى مرد اگر رنجانيش * هر زمان سرگشتهتر گردانيش گر بگوئى از سر لطفيش باز * او دگر نكند زبان هرگز دراز اعتقاد كژ در او بنشاندهاند * نقلى از هرجا برو مىخواندهاند گفتهاند او را كه بوبكر از مجاز * كرد ظلم و حق ز حقور كرد باز باز كرد آل پيمبر راز كار * كرد بر باطل خلافت اختيار ملك بودش آرزو بگشاد دست * نه به حق بر جاى پيغمبر نشست او چنين بوبكر را دانست راست * بر چنين بوبكر بس لعنت رواست لعنتى كو كرد ما هم مىكنيم * ما همين لعنت دمادم مىكنيم گر چنين جائى ابو بكرى بود * او نه بوبكرى كه بومكرى بود گر چنين بوبكر را دشمن شوى * گر بديده تيرهاى روشن شوى ليك چون بوبكر صديق آمده است * جان او درياى تحقيق آمده است