محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
450
رشحات البحار ( فارسى )
نسبت به محبوب خويش خوف پيدا مىكند . بهطورىكه هيچيك از محبوبات وى از اين امر مستثنى نيستند . مقدمه پنجم مسلما ، خوف قائم به دو طرف است : خائف و مخوف منه ؛ زيرا خوف نيز مانند علم ، عشق ، و رجاء ، امرى نسبى است . دليل اين امر نيز اين است كه انسان مىگويد : من از فلانى مىترسم يا از فلان چيز مىترسم . در مورد فقر ، مرگ ، ظلم و . . . نيز بههمينصورت است . البته اگر اين امر ، سطحى باشد و با واقع مطابقت نداشته باشد ، باز هم قائم بودن خوف به دو طرف ، براى ما ثابت شده است . و گرنه ، خوف از كسى معنى ندارد ؛ بلكه در اين صورت زن داغدار هم به همين جمله مىخندد . مقدمه ششم مسلما ، اگر كتاب ذات خود را مطالعه نماييم ، مىبينيم كه ذات ما از امر عدمى نمىترسد ، بهطورىكه ممكن نيست گفته شود : من از لا شىء ( هيچ چيز ) مىترسم . ازاينرو بايد مخوف منه ، امرى وجودى باشد و انسان تنها از ان فرار كند ؛ حتى اگر توهم وجود يك شىء يا تخيل وجود يك شخص باشد . بنابراين ، اگر فقر ، مرگ ، و بيمارى امورى عدمى هستند ، ترس از انها معنايى ندارد . پس از بيان اينكه ، مخوف منه الزاما بايد امرى وجودى باشد ، حتما بايد داراى حيات باشد ؛ زيرا بديهى است كه ترس از اب ، باران ، كوه ، و امثال انها معنايى ندارد . همچنانكه ترس از كسى كه به تو و محبوب تو ، و آنچه كه به تو و محبوبت زيان مىرساند ، بىمعنى است ؛ حتى اگر دشمن تو باشد . چرا كه تو در صورتى كه محرز شود كه دشمنت تو را نمىشناسد ، با او غذا مىخورى و با وى قدم مىزنى .