محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
366
رشحات البحار ( فارسى )
الهى است كه با تشريع از اين كار منع شده است ، در اصل سيئه را تحديد نموده و ان را ايجاد نموده است . ازاينرو سيئه اگرچه از لحاظ وجودى مضاف به خداوند متعال است ، از آنجا كه ماهيت ان با مقام حق مناسبت ندارد ، و در عين حال با وجود متحد است ، پس بنده نسبت به سيئه از خداوند سزاوارتر است . خلاصه آنكه ، تحديد در مقام اول ، هرچند از عبد است ، از آنجا كه منافى نورانيت وجود نيست و با وجود متحد است وجود نيز به خداوند متعال مضاف است ، لا محاله وجود به خداوند منتسب است . اما در مقام دوم ، از آنجا كه تحديد بر خلاف مقتضاى نورانيت وجود است ، و وجود باآنكه مضاف به حق است ، بااينحال با ملاحظه اتحاد ماهيت ان - كه ظلمانيت است - با وجود ان ، نسبت به سيئه به عبد اولىتر از حق است . به عبارت ديگر ، از آنجا كه وجود و ماهيت متحدند و حكم يكى از انها به ديگرى سرايت مىكند ، از آنجا كه ماهيت فعل قبيح تاريك است و در عين حال ماهيت حد وجود است ، اين تاريكى به وجود سرايت مىكند ؛ زيرا وجود و ماهيت با هم اتحاد دارند . بهاينترتيب انگار نورى در ماهيت وجود ندارد و در نتيجه وجود به حكم ماهيت ، در اختصاص به عبد ، غرق در ظلمت مىشود . اما در مورد ماهيت حسنه بايد گفت كه اين نوع ماهيت با نور وجود خود تزاحم پيدا نمىكند ؛ زيرا وجود حاكم بر ماهيت است و در نتيجه حكم وجود از حيث انتساب به حق به ماهيت سرايت مىيابد . در نتيجه خداوند نسبت به حسنات سزاوارتر است ؛ زيرا حسنات از زمره وجودند . چون ماهيت انها در وجود اندكاك پيدا كرده است . از سوى ديگر بنده نسبت به سيئات سزاوارتر است ؛ زيرا سيئات ماهياتى هستند كه در وجود اندكاك پيدا كردهاند . ازاينرو براساس تحقيق درست است كه خداوند بر بنده منت بگذارد ؛ زيرا نسبت حسنه به وجود عبد است . درحالىكه ان ( وجود ) عين ربط به حق است . ازاينرو نسبت حسنه به حق ، به عين نسبت وجود عبد به حق است و اما سيئه از آنجا كه وجود ان مندك در ماهيت ان است ، و ان وجود محكوم به حكم ماهيت است ، پس ماهيت مستند