محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
343
رشحات البحار ( فارسى )
محسوب مىشود چيزى جز ظهور ماهيات نزد عالم نيست ؛ نه اينكه امرى باشد كه به نفس منضم مىشود تا به صورت كيف نفسانى در بيايد ؛ چرا كه علم ماهيتى ندارد ؛ ان هم بنابراين امر بديهى كه علم جز نفس ، ظهور ، و ماهياتى كه تعين ان هستند ، چيز ديگرى نيست . علم هم نفس ظهور ظلىاى است كه عين نفس در مرتبه تجلى و اشراق ان است . به بيان خلاصه ، معشوقيت اين حقيقت ، امرى مسلم است . به طورى كه گرسنه ان سير نمىشود . [ و چنانكه گفتهاند : ] منهومان لا يشبعان « 1 » دو گرسنه هستند كه سير نمىشوند . بنابراين ناگزير بايد حكم كرد كه در دار التحقق موجودى باشد كه علم صرف است . و گرنه اين عشق كذايى هيچ معنايى نخواهد داشت ؛ به ويژه بعد از آنكه دانسته شد كه فطرت معصوم است و در احكام خود نيز عصمت دارد . اشراق دوم [ قدرت تام ] از جمله معشوقات فطرى ، قدرت تام است . به طورى كه مالدوستى ، رياستطلبى ، دوست داشتن عشيره ، سلطنت و . . . ، صرفا به خاطر محبوبيت اين معشوق بالذات است . و از سوى ديگر ، اين ويژگى مراتبى دارد و عشق به مرتبه خاصى تناهى نمىيابد ، برعكس هرگاه مرتبهاى از ان وجود پيدا مىكند به مرتبهاى از فراتر از ان نظر مىكند . ازاينرو ناگزير بايد در دار التحقق موجودى باشد كه واجد تمام قدرت باشد و هيچ قدرتى خارج از دايره قدرت ان نباشد . منظور اين است كه ذات به گونهاى باشد كه اگر خواست كارى انجام دهد ، انجام دهد و اگر نخواست ، انجام ندهد . اشراق سوم [ حيات صرف ] از جمله كمالاتى كه معشوق است ، حيات صرف است . به طورى كه ازلا و
--> ( 1 ) . كلينى : كافى ، ج 8 ، ص 46 .