محمد على شاه آبادى ( مترجم : زاهد ويسى )
335
رشحات البحار ( فارسى )
مقايسه ان با كسى است كه در برابر وى عصيان مىشود . از اين نظر هر گناهى ، كبيره و بزرگ است . درباره اقامه وجه عقل به جانب دين نيز مىگوييم ، هرگاه به ان مراجعه كنيم ، درمىيابيم كه او عاشق كمال و بلكه مطلق خير است . به طورى كه اگر بر همه خيرها و كمالاتى كه در زمين وجود دارد ، احاطه پيدا كند و اطلاع پيدا نمايد يا احتمال بدهد كه در كره ديگرى نيز خير و كمالى وجود دارد ، بدون شك آرزوى نيل به ان را دارد . تا جايى كه اگر انسان به همه خير و كمالهاى موجود در ملك و ساير خورشيدها ( ستارگان ) و منظومههاى انها دست يابد ، ولى پس از ان متوجه شود كه همه انبيا ما را از وجود كمالى كاملتر از ان خبر دادهاند كه در ملكوت قرار دارد ، آرزوى آن را هم خواهد كرد ؛ حتى اگر نبوت و صداقت انها نزد وى اثبات نشده باشد . پس از اين رجوع ( به فطرت عاشق كمال ) امورى براى ما كشف مىشوند كه عبارتند از : 1 . هر چيزى كه مىيابيم ، پى مىبريم كه معشوق ما نيست ؛ زيرا مناط عشق اين است كه در هنگام وصال آرامش و سكون حاصل شود و اين اوج مقصد عاشق است . ازاينرو هرگاه از اين حالت درگذرد ( آرامش از دست برود ) درمىيابد كه ان چيز معشوق وى نبوده است . 2 . عشق ان ( فطرت عاشق كمال ) پايان ندارد ؛ زيرا از زيبا به زيباتر و از كامل به كاملتر گذار مىكند ؛ حتى اگر براى وى محتمل باشد . ( برتر بودن ان جمال يا كمال نسبت به قبلى ، محتمل باشد ) . 3 . عدم فتور فطرت ؛ حتى اگر انسان همه مسالك را بپيمايد ، خود را خسته كند ، و فطرت را در مهالك بيندازد . پس از اين مراجعه و مكاشفه ، به مطالعه فطرت بپرداز و از وى بپرس و بگو : اى ذات من ! و اى حقيقت من ! هرچه از كمال به تو خوراك دارم و شراب جمال را به تو نوشاندم ، نه سير شدى نه سيراب . ديگر از من چه مىخواهى ؟