محمد ابراهيم سبزوارى

52

شرح گلشن راز ( فارسى )

« رفتم به تماشاگه آن شمع طراز * چون ديد ميان گلشنم ، گفت به ناز من اصلم و گلهاى جهان فرع من است * از اصل چرا به فرع مىمانى باز ؟ » « 1 » [ وحدت وجود ] همه از وهم تو است اين صورت غير اولا بدان كه واهمه مدرك معانى جزئيّه است مثل عداوت جزئى و محبت جزئى ، و از شأن خيال است درك صور جزئيه مثل صورت عمرو يا زيد « 2 » . و ايشان درك صورت را نسبت به واهمه داده‌اند از باب آن است كه واهمه رئيس بر « 3 » قواست ، و چون قوّه‌ى خياليّه « 4 » را او به كار وامىدارد در درك كردن صورت ، گويا خودش درك نموده است . منظور آنكه انسان به لسان مىگويد : « خدا موجود است » ، و به قوّه‌ى واهمه وجود را نسبت مىدهد به آباء سبعه كه عبارت از افلاك باشد . و باز به قول مىگويد : « خدا موجود است » ، در عين اضافه دادن وجود به « 5 » امهات اربعه كه عناصر باشد . و باز مىگويد : « خدا موجود است » ، در حالتى كه وجود را به مواليد ثلاثه اضافه داده است كه نبات و معدن و حيوان باشد ؛ و مرتبه‌ى ديگر به عقول سلسله‌ى طوليّه يا ملائكه‌ى مجرّده . نيست كسى « 6 » از او سؤال نمايد كه خدا در كجا موجود است ؟ عالم كه عبارت از همين اشياء بيشتر

--> ( 1 ) . دا ، شا : ( رفتم . . . باز ) را ندارد . ( 2 ) . شا : زيد و عمرو . دا : زيد يا عمرو ( 3 ) . دا ، شا : ( بر ) را ندارد . ( 4 ) . دا ، شا : چون خيال ( 5 ) . دا ، شا : وجود را به ( 6 ) . پا : كسى كه