محمد ابراهيم سبزوارى

42

شرح گلشن راز ( فارسى )

به اصل خويش راجع گشته اشيا بدان كه هر جزيى از اجزاى عالم هميشه ميل به سوى مركز اصلى « 1 » و كلّى خود دارد ، مگر آنكه « 2 » او را قاسرى از حركت طبيعى خود بازدارد ، مثل ميل ثقيل به مركز ، و خفيف به محيط . چنان‌كه « مولوى » بر طبق اين مطلب از زبان حال هريك از عناصر فرموده است : « خاك گويد خاك تن را كه بيا * ز اصل مايى ترك جان گو همچو ما هم بخواند نار تن را آن اثير * كه ز نارى راه اصل خويش گير » بعد جواب روح : « گويد اى اجزاى پست فرشىام * غربت من تلخ‌تر ، من عرشىام » اين است كه « 3 » سبب ظهور امراض بدنى از باب ميل هريك از اجزاى مركب است به امكنه‌ى طبيعيّه ، و نفس متعلّقه - كه نور مدبّر است - به تدبير ، آنها را چندى نگاه مىدارد . يعنى هريك كه غلبه مىنمايد ، تدبير به ضدّ مىنمايد . و بالاخره چون روح به‌واسطه‌ى اشتياق « 4 » به موطن اصلى خود قليل المبالات به امر نگاهدارى بدن مىشود در تدبير ، لهذا اجزاء به غلبه‌ى يكى از آنها از هم منفكّ و منحل شوند « 5 » ، كه موت است . قوله : « يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً » . « ارجعى بشنيد نور آفتاب

--> ( 1 ) . پا : خود ( 2 ) . پا : ( آنكه ) را ندارد . ( 3 ) . پا : ( آنكه ) را ندارد . ( 4 ) . پا : سياق ( 5 ) . پا : منفك شوند و منحل