محمد ابراهيم سبزوارى

106

شرح گلشن راز ( فارسى )

كماله و كل وجود ظلّ وجوده » . و هيچ فقد و نادارى ندارد ، چنان‌كه « 1 » رسيده است : « يا موجود غير فقيد » . چه ، اگر نادارى داشته باشد ، لازم مىآيد كه مركب باشد از وجدان و فقدان ، « و كل مركب محتاج » ، و « اللّه ليس بمحتاج » . و بالعكس ، امكان كه لازم ماهيت و سلب ضرورت از طرفين است ، فى حد ذاته عارى از ذات [ است ] تا برسد به كمالات ثانيه مثل علم و قدرت و اراده و غير ذلك ، كه آنها ثبوت شىء است ، و « ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت مثبت له » است . اين است كه ماهيّت به زبان حال مىگويد : « يك شمّه ز فقر خويش گر شرح دهم * چندان كه خدا غنى است من محتاجم » زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان معلوم است كه شمس ، سلطان و مربى عالم است و تمام انوار كواكب و قمر مستفاد از اوست ، و حيات تمام نباتات و حيوانات و اناسى از دست او جارى بر مادون است ، و چراغ‌ها در شب همه خليفه‌ى شمس‌اند . و مشهور است كه « دستت به مستخلف نمىرسد ، دامن خليفه را درياب » . آيا نمىبينى كه در طلوع شمس چگونه انوار كواكب و انوار چراغها ، مقهور و ممحوق در تحت نور شمس‌اند كه اثرى از آثار آنها پيدا نيست ؟ ما قيل : « علم چون برفرازد شاه فرخار * چراغ آنجا نمايد چون شب تار » قوله :

--> ( 1 ) . شا : چنانچه