محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
41
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
[ گويند كه من بر كف در راه تو سر دارم ] گويند كه من بر كف در راه تو سر دارم * از سر بسرت گر خود عمريست خبر دارم عرض سر و جان كردن باشد عجب از عاشق * هست از سر و ننگ آن خاكى كه بسر دارم هيچ از دهنت رمزى با كس نتوانم گفت * با آنكه بهر موئى تقرير دگر دارم آن دست كه مىبودم بر گردن و گيسويت * هجر تو چنانم كرد كاكنون بكمر دارم طوفانى بحر عشق من دانم و دل زيرا * از موج غمت هردم صد زير و زبر دارم هرگز نشوم ديگر پابند قيامتها * تا قامت و رفتارت در مد نظر دارم لعل لب نوشينت آمد به سخن يادم * اين شيوهء شيرين را ز آن تنگ شكر دارم من دلق ريائى را در ميكدهها شستم * سوداى تصوف را با دامن تر دارم بالاى بلندت كرد چندانكه زمين گيرم * زان شاخ صنوبر باز اميد ثمر دارم انديشهء آغوشت مىكرد صفى وقتى * سوداى جوانى را پيرانه بسر دارم [ ما كعبه بجز كوى خرابات نكرديم ] ما كعبه بجز كوى خرابات نكرديم * جز ابروى او قبلهء حاجات نكرديم