محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
31
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
گشايد پرده از رازم اگر پنهان كنم مهرش * بريزد چشم خون دل اگر افشا كند رازش خيالم بست بر يك نقطه خال عافيتسوزش * خرابم كرد بر يك شيوه چشم خانهپردازش به هشيارى نيارد تاب در زنجير زلفش كس * مگر ديوانه بود اين دل كه عمرى گشت دمسازش دلم زان طره بر بازيچه باشد گر هوا گيرد * چو گنجشگى كه زير بال شاهين است پروازش عجب نبود ز عشق اين گرچه عقل افسانه پندارد * سپردم جان به آن لعلى كه احياء بود اعجازش خبر نامد ز شهر عشق كاحوال صفى چون شد * ز حيرانى نداند هم خود او انجام و آغازش [ دلا بموسم گل بادهنوش و خندان باش ] دلا بموسم گل بادهنوش و خندان باش * بده بنوش لبى خاطر و سخندان باش به پيش از آنكه ز خاكت زمين شود آباد * بهل عمارت دنيا به خاك و ويران باش هلاك غمزهء ساقى بدور جام شدن * اشارت است كه ايمن ز كيد دوران باش رموز صومعه سربسته گويمت هشدار * مكن ريا و قدح نوش و يار مستان باش ز گرد زهد فشاندن چه سود دامن دلق * بيفكن اين تن و فارغ ز دلق و دامان باش