محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

20

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

گويند شب افسانه مرا تا بردم خواب * سودائى زلف تو به افسانه چه سازد بر شمع جمالش كه روان باخته جبريل * با بال‌وپر سوخته پروانه چه سازد آن مست كه خمها زد و نشكست خمارش * در ميكدهء عشق به پيمانه چه سازد خال تو كه صد ملك كند يكتنه تاراج * با حملهء او لشكر فرغانه چه سازد گيرم به خود آيد دل خون گشته دگربار * با غارت آن نرگس مستانه چه سازد چندان كه نگيرد بصفى پير خرابات * با خجلت خود بر در ميخانه چه سازد [ داشتم چشم بعهدى كه كند يار بماند ] داشتم چشم بعهدى كه كند يار بماند * قدر حسن خود و عشق من درويش بداند گرچه خوبان به نمانند يكى بر سر پيمان * بودم اميد كه او عهد به آخر برساند زانكه حسن و ادب و شاهى و درويشى و دانش * نگذارد كه با فتاده كند هرچه تواند غافل از آنكه جوانست و مرا اين سر پيرى * برسن بندد و هر سو پى بازى بدواند ليك بااين‌همه دانم كه بجاى من بيدل * ديگرى را نگزيند كه به پهلو بنشاند