محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
13
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
گفتم از گردش چشم تو شود عاقله مست * گفت او دردكش حلقهء مستان منست گفتم از چيست كه يوسف صفتان در خطرند * گفت كاندر ره دل چاه زنخدان منست گفتم از درد نماندم بدل اميد علاج * گفت درديست كه همسايهء درمان منست گفتم آن كز غم لعلت دلوجان باخت چه يافت * گفت جانپرور او حقهء مرجان منست گفتمش خضر نبى زنده به گيتى بچه ماند * گفت او طالب سرچشمهء حيوان منست گفتمش جاى تو در هيچ دلى نيست كه نيست * گفت دلها همهء در حيطه فرمان منست گفتمش روز من از هجر تو گرديد سياه * گفت روز همه كس تيره ز هجران منست گفتم از حسن تو حيرانم و بر روى تو محو * گفت هر ذى بصرى واله و حيران منست گفتم اين روشنى اندر افق از چيست بصبح * گفت از عكس بناگوش و گريبان منست گفتم آفاق شده خرم از انفاس بهار * گفت آن هم نفسى از دم رحمان منست گفتم اخلاق تو حاكيست ز جنات نعيم * گفت جنات نسيمى ز گلستان منست