محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

11

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

خرقه بسوزان كه مىفروش نگيرد * بر گرو نيم‌جرعه دلق امامت شيخ عبث مىكند نصيحت رندان * او بريا درخور است و ما به ملامت [ با ذى نفسى نيست كه او يك‌نفسى است ] با ذى نفسى نيست كه او يك‌نفسى نيست * شد با همه كس تا كه نگويند كسى نيست هر زنده‌دلى دل ز مسيحا نفسى يافت * آن را نفسى نيست كه عيسى نفسى نيست عالم همگى پرتو آن طلعت زيباست * موسى نظرى نيست كه روشن قبسى نيست زاهد نبود آگه از انديشهء عشاق * هم فكرت عنقا بمعانى مگسى نيست شد قافله پيدا و از ايشان رسد آواز * كس هيچ نيازش بصداى جرسى نيست جان‌باختگان واقف از اندازهء عشقند * دريا سپرى درخور هر خار و خسى نيست در كشمكش عشق بود عقل شهان مات * اين بازى و برد از پى فيل و فرسى نيست عشق تو بدان مايه كه از دل برود غير * سوزيست كه در سينهء هر بوالهوسى نيست گر دين و دل اندر خم زلف تو شد از دست * ترك دل و دين بر سر آن طره بسى نيست