محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

89

عرفان الحق ( فارسى )

ممسك . بلى روزى همراه روز است و كسى كه به قسمت خود راضى است روزش فيروز . توكل سلاك هم از اين قبيل است ، خار بايد خورد و بار بايد برد . مگو حسن و قبح ما سرنوشت بود ، از اين كوشش چه سود ؟ هرچه كاشتى از سرنوشت برداشتى . يعنى اينكه هستى سرنوشت بود و آنچه سرنوشت بود به ظاهر نمود . خورد باده مست شد جف القلم * كرد دزدى دست شد جف القلم نيكو بياب كه سخن نيكوست ، و تحقيق دقيق‌تر از مو . آنكه يافت در طلب شتافت و آنكه از جهد رو تافت مراد نيافت . بالجمله توكل نفس را از عمل معاف نگذاشتن است و تكيه بر اعمال خود نداشتن . حرف ديگر دارم و جوش دگر * گوش ديگر خواهم و هوش دگر و آن بيان توكل خاصان درگاه است و عارفان اين راه ، كه قطع علائق و ترك اسباب كنند و تفويض امر برب الارباب . به قسمى كه تزلزل در اركان اطمينان و اضطراب در سكون متوكل راه نيابد و اگر دور او را سباع گرسنه احاطه كنند حواسش متفرق نشود و از حضور نيافتد . از بايزيد پرسيدند توكل چيست ؟ فرمود اينكه اگر دستت تا مرفق در دهان اژدها رود تغييرى در حالتت پيدا نشود . ابو حمزهء خراسانى به كعبه مىرفت در راه به چاهى افتاد . عابرين غافل از اينكه او در چاه است سر چاه را گرفتند تا زوار نيافتند . و او