محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
73
عرفان الحق ( فارسى )
عقل ز تعليم تو پر كرده مشت * چرخ بتعظيم تو خم كرده پشت تا نبود غير تو مولاى خلق * مهر تو شد سر سويداى خلق هركه نه بر تست تولاى او * باد سقر تا به ابد جاى او دوستيت حاصل هر مطلب است * روز كسى كز تو نباشد شب است ما ز توايم ارچه گنهپيشهايم * وز گنه خويش در انديشهايم جان صفى شاكر احسان تست * جرم صفى جاذب غفران تست مژده رحمت كه به گوشم رسيد * خرقه فقر از تو بدوشم رسيد چون پى اين خرقه نظر داشتى * چشم ز عيبم همه برداشتى قابل اين خرقه نه اين دوش بود * اين كرم پير خطاپوش بود تا بنمائى كه عطاپيشه كيست * نخل كرم را ثمر و ريشه كيست چشم در اين دور فكندى بخلق * تا كه بود لايق اين تاج و دلق يعنى از اين جمله گنهكار كو * مستحق رحمت غفار كو بود صفى از همه نادارتر * عاجز و مسكين و گنهكارتر سايه فكندى ز كرم بر سرش * خلعت غفران تو شد در برش مورد عفو اسد اللّه شد * صاحب اين خرقه و اين راه شد تا همه دانند كه ستار كيست * غير على فاعل مختار كيست ؟ كار نه آن است كه جز حق كند * هرچه كند قادر مطلق كند هركه به حكم تو كند اعتراض * نيست جوى نقطه قلبش بياض آنكه مصفى ز تو شد صوفى است * عارف اسرار تو معروفيست آنچه صفى را ز سخا دادهاى * نيست عجب محض عطا دادهاى فضل تو شد شامل حال فقير * هست بفضل تو مآل فقير