محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

33

عرفان الحق ( فارسى )

آنكه به قدر حقوق او اطاعت توانند . بارالها صفى طرفى از عمل نبست بر در كرمت بعجز نشست ، حاجت به حساب نيست هرچه از حسابم بخواهى باقى است . انا عبد مفتقر و انت غنى مقتدر . چون عبد متذكر نعماى بىحد و شمار پروردگار و كثرت احتياج خود شود از شرمسارى قادر به شكرگزارى نبود . مناسب است كه در همين مقام بيان مراتب شكر كنيم فى الشكر - يكى از لوازم آدميت شكر منعم است و ناسپاس كمتر از بهائم . عوالم خود را بشمار و مراتبش را نگاه دار . از نقل بنقل از نطفه تا عقل ببين حق با تو چه كرد و از كجا به كجا آورد ، چگونه حفظت نمود ، و بمناسبت هر مقامى چه نعمت بخشود . اگر نعمت برضاى منعم صرف شود عبد حق‌شناس است و الا ناسپاس . شاكر را نزد منعم احترام است و كافر نعمت نمك به حرام . و شكر نعمت غير از شكر منعم است ، آن دمى است و اين دائم . شكر نعمت ناقص است و شكر منعم خالص ، شكر نعمت زبانى است و شكر منعم حقانى . آن بهر نعمت است و اين بهرهء محبت . شكر نعمت تا نعمت بود هست و چون نعمت كم شود لب از شكر بست . اما شاكر منعم از زوال نعمت نهراسد و نقمت را هم نعمت شناسد . اگر زهرش دهند به شرينى نوشد و اگر جامه‌اش از خار كنند بهتر از حله پوشد . بهر مطلب دست زدم بنيادش محبت بود و محبوب ازلى خود را جلوه‌گر نمود . به سليقه فقير حق شكر آنست كه شاكر در محبت منعم فانى شود و مصداق ناتوانى . بارالها صفى نه قدر نعمت تو را دانست و نه شكر