محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
26
عرفان الحق ( فارسى )
تو شوى كشته گر ز شمشيرم * دوستى را بجاست تقصيرم گفت اينها فسانه و دغل است * دوستى محض ذات لميزلست حب آن را كه بر تو شد واجب * مىفروشى بحب بىطالب تو نخواهى اگر مرا كشته * من كنم نك به خونت آغشته يا بايمان درآى و شاد بخند * يا كه بازوگشاى و لب بربند كشت و تكبير گفت و برد سرش * گشت ميدان تهى ز شور و شرش ضرب او گفت سيد كونين * هست افضل ز طاعت ثقلين شمهاى از جهاد اكبر او * هم بگويم بعون رهبر او كافرى سوى او خيو انداخت * كرد او را رها ز بند و نواخت گفت او كز چه كردى آزارم ؟ * چونكه دانى ز اهل بيدادم گفت آمد به پيش غدارى * خواست بر من رساند آزارى دفع او بود سخت لازمتر * كه بكفر از تو بود جازمتر گر رها كردمت غزائى بود * در پس پشت اژدهائى بود كشتم او را بذى الفقار دگر * بر تو آرم نبرد بار دگر قتل تو چون گذشت تشويشم * هست بس سهل و مختصر پيشم گفت زين حال گو كه تا چون است * حالم از حالتت دگرگون است جز تو و من كه زيربند توام * از دلوجان نيازمند توام اندرين دشت هم نبردى نيست * كافر و اژدها و مردى نيست كس نه در پيش تو نه در پشت است * گفت او نفس آهنين مشت است ز آن خيو نفس در خروش آمد * وز تهور بخشم و جوش آمد خشم ز اوصاف نفس مردود است * ترك او فرض عقل محمود است