محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

22

عرفان الحق ( فارسى )

اين بود كه بزرگان اهل حقيقت تكلم در معرفت نكردند و از بيانش عجز آوردند كما قال محيى الدين و لست اعرف من شيئى حقيقته * و كيف اعرفه و انتم فيه ( 16 ) قطره به دريا تواند رسيد بمدد بحر ، و دريا تواند شد به فناى در آن ، و انا البحر تواند گفت بنفى خود و اثبات او . اما نه آنكه به كينونت بحر مدرك تواند شد . زيرا كه ادراك تام موقوف به احاطه است و احاطه قطره بر بحر محال . و عارف وجود را در تمام مراتب بكمال خود بيند و بر هيچ موجودى به چشم انكار ننگرد . يعنى همان يك وجود است كه در ذره و خورشيد بكمال خود متجلى گرديده و به قدر مرتبه فيض بخشيده . و معرفت اولش محبت است و آخرش حيرت . بدوش ثناست و ختمش فنا . عارف در بدايت از بينش گذشت و در نهايت از آفرينش . اول از اصول گذشت و آخر از وصول . و عارف هرچه داشت انداخت و دل از هرچه انداخت پرداخت . هيچ نخواهد و از هيچ نيافزايد و نكاهد . و گفته‌اند معرفت صحيح نيست عبد را كه در او افتقار بسوى خدا باشد و استغناى به او . به درستى كه اين دو دليل بر بقاى عبد است و عارف كله فناست . و عارف‌ترين خلق به خدا آن است كه به شدت حيران است . و گفته‌اند : من كان بالله اعرف كان له اخوت ( 17 ) . و بايزيد گويد للناس حال و لا حال للعارف لانه محيت رسومه و غيبت آثاره ( 18 ) و ايضا إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها ( الآية ) ( 19 ) . فاذا انزلت المعرفة بالقلب خربت اوطان البشرية ( 20 ) و ابو حفص حداد گويد منذ عرفت الله ما دخل