محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
117
عرفان الحق ( فارسى )
روح و نفس . روح مدرك كليات محض است و نفس مدرك جزئيات فقط . و بلسان حكيم قلب كنايه از عقل تفصيلى است و روح عبارت از عقل بسيط اجمالى . و اگر نفس را بهمنزلهء مشكات گيريم و قلب را زجاجه و روح را مصباح ، كما ورد فى آية النور بجاست . رجوع بمثال مذكور كنيم و باز نظر متعمق به حقيقت نار است كه آب را به حرارت خود بخار كرد و بخار را منشأ اين همه آثار و اين همه اطوار و اعتبار . آب بىحرارت آتش بخار نشود ، تا بخار در منافذ آلات و خلل و فرج اشياء سارى تواند شد و به قوه خود عمل تواند كرد و اجزاء را به كار تواند داشت . لهذا توانيم گفت كه محرك و مهيج اين جمله آتش است و حرارتش باطوار مختلفه ، سر او جهرا نمودار . و اين قوهء ناريه در تمام موجودات بعيان و استتار موجود است و حركت جوهرى يعنى قهرى و هم حركات ارادى از آن قوه است . در اين مرتبه حاضر روح باش و تعريف روح بالاجمال شد . و باز نظر محقق بر نتيجه اصلى و علت غائى ، كه مقصود از اين نار و بخار كه اصل است و اين كارخانه و اين كار كه به آن اصل برقرار است چيست ؟ محض صنعت است يا در ضمن صنعت باعثى مختفى است . استاد حكيم اين همه اسباب را از چه فراهم كرد به اين وضع مخصوص كه در علم او بوده و از دانش خود هويدا نموده ؟ در اين حال باسرار معنى سر كه از مراتب وجود است و مقامات سبعهء باطنيه ملتفت باش و او لطيفهايست كه هر شيئى از حق در ايجاد به او اختصاص شيئيت يافته إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ( الآيه ) ( 132 ) . و تعبير آن بولايت مطلقه و مقام جمع و احديت ذات تعالى شأنه شود و علت قوام و نظام اشياء است . اراده و اقبال و ميل و حب هر شيئى بهر چيز از اثر و اشارهء اوست اختيارا يا اضطرارا . و سالك در اين مقام عارف به نورانيت وجود شود