محمد نعيم

31

شرح مثنوى ( فارسى )

آن مرد برخاست . باز فرمود كه : « اجلس ! » نايرهء غضب از جان آن ابو لهب برافروخت . زبان تعرّض بر آن رسول دراز كرد و گفت : « خلتمونى « 1 » سخريّة و أنا من القوم الكبار هذا شىء عجاب . » 28 از دندان سپيد آن صبح اميد تبسّم ظاهر شد . اصحاب نيز تبسّم ظاهر كردند . آن مرد بر جهالت خويش و بر اعجاز / B 21 / آن پيغمبر واقف گشت ؛ او و اتباع او ايمان آوردند . پس « خلتم « 2 » سخريّة » نيز دليل است بر ثبوت نسخ از جانب بنده كه پيغمبر خدا آن كلمات را از دل آن مرد محو و منسىّ گردانيد . بشنيدن آن طوطى حركات طوطيان و مردن آن طوطى در قفص و نوحه كردن خواجهء او [ 1701 ] در نهان جان از تو افغان مىكند * گرچه هرچه گويىاش آن مىكند مراد از جان و زبان مطلق جان و زبان است ، نه جان و زبان خود . يعنى : جان نفس الامر فرمانبردار زبان است اگرچه آن جان در اطاعت و امتثال امر آن زبان در كراهت و افغان است . مثلا جان محكوم فرمانبردار زبان حاكم است ، اگرچه جان محكوم در امتثال آن امر در كراهت و افغان است . [ 1711 ] اين دريغاها خيالِ « 3 » ديدن است * و ز وجودِ نقدِ خود بُبْريدن است يعنى : اين دريغها و افسوسها براى ديدن معشوق است و براى بريدن نقد وجود خويش است تا كه نقد وجود و هستى خويش بريده نشود « 4 » ، وصال و ديدار معشوق حاصل نمىگردد .

--> ( 1 ) . س ، ش : خذتمونى . ( 2 ) . س ، ش : خذتموا . ( 3 ) . ش : اين دريغها خيالى . ( 4 ) . س : نمىشود .