محمد نعيم

مقدمهء مصحح 42

شرح مثنوى ( فارسى )

جزمى و نظام كلاسيك وجود ندارد و چيزى طبيعىتر از اين نمىتواند باشد . چرا كه مثنوى كتابى نيست كه زانو خم داده و تأليفش كرده باشند و يا به يارى تفكّر ، مطالب را در كنار هم بچينند و يا چون شاعرانى كه از راه شعر امرار معاش مىكردند با روش نملى به مرور زمان مغز فرسوده باشند و يا طبق عادت به اصطلاح استادان و موافق طبع آنان مخارج گزافى صرف كرده و عمرها روى آن گذاشته باشند . شكل گرفتن آن ادوارى است و اين ادوارى بودن هم از خود اوست ، به تشكّل جهان شبيه است . نظم آن در بىنظامى است و ازاين‌رو نظام عالم ماننده است . كتابى است كه به تداعى تكيه دارد . مولانا ، ضمن بحث در نكته‌اى به ياد واقعه‌اى مشهور مىافتد و در آن باره بحث مىكند . او حكايتى را براى خود بازمىگويد ، آن حكايت بيان يك اصل صوفيانه را ايجاب مىكند . ضمن نقل آن ، يك مثل او را به گفتن حكايتى ديگر مىكشاند . اين حكايت هم واقعه‌اى معاصر را در ذهن او جان مىبخشد . ناگهان حكايتى ديگر اصل فلسفى نهفته در خود را به ياد او مىآورد . دفعتا به حكايت نخستين بازمىگردد ، ولى قبل از پايان يافتن حكايت ، به بحثى ديگر و از آن بحث به حكايت اوّل بازمىگردد . آن را به پايان نمىرساند . در آن كتاب ، تكرار به فراوانى ديده مىشود و ناهماهنگىهاى مشهود و غليان‌هاى ناگهانى و يكباره تجلّى عالىترين قدرت شعر و . . . اين روش بدين نحو ادامه مىيابد . . . مثنوى بدين‌سان ، موج در موج مىتازد و كف مىكند و كف‌ها متلاشى مىگردد . امواج سر بر صخره‌ها مىسايند . از درون مىجوشند و شكل مىگيرند . گاهى همه چيز درهم مىريزد و عقده‌اى سر باز مىكند و ناگهان در ابداعى ديگر صفحه‌اى نو باز مىگشايد . شعاع خورشيد و پرتوى ماه كه بدين درياى پرتلاطم مىزند ، لحظه‌لحظه شكل عوض مىكند و هر لحظه چشم‌انداز ديگرى عرضه مىكند . ازاين‌رو ، ما اسلوب و بيان و ترتيب موجود در مثنوى را به قرآن مانند مىكنيم . » « 1 »

--> ( 1 ) . مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار و گزيده‌اى از آنها ) ، صص 212 - 214 .