محمد نعيم
مقدمهء مصحح 40
شرح مثنوى ( فارسى )
نردبان آسمان است اين كلام * هركه از اين بررود ، آيد به بام نه به بام چرخ ، كان اخضر بوَد * بل به بامى كز فلك برتر بوَد حكايات ، داستانها و وقايع تاريخى در دستان كيمياگر و سحرانگيزش به قضاياى بغرنج فلسفى - كلامى و جذبههاى جذّاب عرفانى مبدّل مىشود . جاودانگى مثنوى ، نه به دليل ساختار ادبى ، بلكه به جهت درياى موّاج و بىكرانهء معارف آن است . ازاينرو ، مثنوى هيچگاه در رديف آثار برجستهء پهنهء ادب فارسى ، چون : شاهنامه ، ديوان حافظ ، بوستان سعدى كه از محكمترين و خوشساختترين آثار ادبىاند ، قرار نمىگيرد . زيرا اساسا او به دنبال آفرينش يك اثر ادبى نبوده ، بلكه در پى ترسيم تابلويى چشمنواز براى بازنمايى زيبايىهاى فراطبيعى ، در هنگامهء شهود و فناى در ذات حضرت دوست بوده : قافيهانديشم و دلدارِ من * گويدم منديش جز ديدارِ من او براى ارائهء معرفت نفس ، و راه سعادت و كمال و وصول به حضرت دوست و موانع سير و سلوك از هر ابزارى بهره مىبرد . گرچه از ذوق شعرى بالايى برخوردار است و با آفرينش آثارى چون كليّات شمس تسلّط خود را بر آرايههاى ادبى و فنّ شاعرى به اثبات رسانده ، امّا شعر او در مثنوى تنها به مثابهء ابزارى براى بيان آتش درون ، شيدايى و شوريدگى ، مستى و بيهشى و بىخودى ، دلدادگى ، خود نديدن و يار ديدن و در يك كلمه « عشق » است و « عشق » است و « عشق » . شعر چه باشد برِ من تا كه از آن لاف زنم * هست مرا فنّ دگر غيرِ فنونِ شعرا شعر چو ابريست سيه ، من پسِ آن پرده چو مه * ابر سيه را تو مخوان ، ماه منوّر به سما * * * رستم از اين بيت و غزل ، اى شه و سلطانِ ازل * مفتعلن مفتعلن مفتعلن كُشت مرا قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر * پوست بوَد ، پوست بوَد ، درخورِ مغزِ شعرا