محمد نعيم

62

شرح مثنوى ( فارسى )

وهم است ، آن چيز محدود و متناهى است و ذات حق غير محدود و غير متناهى است . پس عاشق صفات ، غير عاشق ذات است . پس عاشق حق ، آن‌كس است كه عاشق ذات است كه آن ذات منزّه از صفات است . چرا كه عاشق آن ذات كه موصوف به اسما و صفات است ، عاشق است براى غرض كه آن صفات - مثلا انعام و اكرام و افضال - غرض نفس اوست ؛ و عاشق صادق آن‌كس است كه عاشق بىغرض است . پس عاشق كه با غرض است ، عاشق غير است ، نه عاشق حق . [ 2760 ] عاشقِ آن وهم اگر صادق بوَد * آن مجازِ او حقيقت‌كش شود يعنى : آن متوهّم و متخيّل كه در وهم و خيال او معشوق و مطلوب اوست ، اگر در آن عشق صادق و مستقيم بودى و به يقين دانستى كه منعم و معطى و مفضل اوست و به غير او نپرداختى و با ديگرى نساختى ، آن مجاز او - كه اسما و صفات است - به سوى حقيقت رساندى كه عاقبت‌الامر او را عاشق بر ذات منزّه و مطلق گرداندى و اين‌چنين محروم نماندى . [ 2770 ] نقشهايى كِاندرين حمّامهاست 58 * از برونِ جامه‌كَن چون جامه‌هاست [ 2771 ] تا برونى ، جامه‌ها بينى و بس * جامه بيرون كن ، درآ اى هم‌نَفَس ! [ 2772 ] زانكه با جامه درون‌سو راه نيست * تن ز جان و جان ز تن آگاه نيست يعنى : نقشهايى « 1 » كه عبارت از افراد و اشخاص انسانند كه آن نقشها « 2 » در اين مقام دنيا قائم‌اند از روى ظاهر و سرسرى ، مانند / B 62 / جامه‌ها هستند كه به چشم ظاهرى بجز از جسم « 3 » و صورت ظاهرى نيست و ليكن تو اى مخاطب ! جامهء وجود و هستى خود را بركن و روح‌وار مجرّد شده ، در اين حمّام دنيا درآ . پس چشم اعتبار را در ماهيت افراد و اشخاص عالم « 4 » كارفرماى كه هر ظاهر را باطنى است و در هر سرى سرّى است . پس از

--> ( 1 ) . س : نفسهايى . ( 2 ) . س : نفسهاى . ( 3 ) . س : چشم . ( 4 ) . س ، ش : + را .