محمد نعيم
46
شرح مثنوى ( فارسى )
زيرا كه « ترك الدنيا رأس كلّ عبادة » 49 واقع است . چون از دنيا گذشتى ، از همهء تكليفات رستى كه مبناى تكليفات هستى است نه نيستى ، وجود است نه عدم . [ 2298 ] دان كه هر رنجى ز مُردن پارهايست * جزء مرگ از خود بران ، گر چارهايست [ 2300 ] جزء مرگ ار / A 91 / گشت شيرين مر تو را * دان كه شيرين مىكند كُل را خدا يعنى : هر محنت و رنج ، جزئى از اجزاى مرگ است . پس تا كه به مرتبهء « موتوا قبل أن تموتوا » - كه عبارت از مرگ جزئى است - ترشى و تلخى آن مرگ نچشى « 1 » و آن تلخ را بر خود شيرين نگردانى ، از دست تلخى مرگ كلّى - كه عبارت از مفارقت نفس ناطقه از بدن است - خلاصى « 2 » نيابى و به آسانى در آن عالم نشتابى . نصيحت كردن زن مر شوى را كه سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لِمَ تَقُولُونَ « 3 » ما لا تَفْعَلُونَ كه اين سخنها اگرچه راست است « 4 » ، [ اين مقام توكّل تو را نيست ] [ 2320 ] از قناعت كى تو جان افروختى * از قناعتها تو نام آموختى [ 2321 ] گفت پيغمبر : قناعت چيست ؟ گنج * گنج را تو وانمىدانى ز رنج 50 [ 2322 ] اين قناعت نيست جز گنجِ « 5 » روان * تو مزن لاف ، اى « 6 » غم و رنجِ روان يعنى : حقيقت قناعت كه عبارت از تساوى طرف وجود و « 7 » عدم است و نه از « 8 » يافت اسباب در مقام سرور و انتعاش است و نه از عدم يافت در محلّ غضب و پرخاش است .
--> ( 1 ) . س : بچشى . ( 2 ) . ش : خلاص . ( 3 ) . س : لم تفعلون . ( 4 ) . س : - است . ( 5 ) . ش : آب . ( 6 ) . ش : - اى . ( 7 ) . س : - و . ( 8 ) . س : - از .