محمد رضا لاهورى
68
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )
[ يعنى ] تا برسد بنده به مكافاتى و جزايى كه رسيده آن انفاس . قوله : هكذا تَعرج و تَنزل دائما * [ . . . ] [ يعنى ] همچنين انفاس بالا مىرود و به مكافات آرزوى ، نازل مىشود هميشه . قوله : [ . . . ] * ذا فلا زالت « 1 » عليه قائما [ يعنى ] اين است عروج و نزول من . پس هميشه بر آن عروج و نزول ، انفاس قايم باد . قوله : پارسى گوييم يعنى اين كشش * [ . . . ] اشارت است به كشيدن باد آن را به سوى معدن آب ، و كشيدن انفاس جانها را به سوى مرجع جانها . قوله : [ . . . ] * زان طرف آيد كه آمد آن چشش يعنى ، كششها جمله از جانب حق است ؛ كه چششها از بخشايش اوست . و مراد از چشش ، ذوق يافتن هر جنسى از همجنس . پس چشش مقدّم باشد بر كشش ؛ زيرا كه اول مناسبت خلق شد ميان اجناس ، بعد از آن انجذاب و كشش . چنانچه مىفرمايند ؛ قوله : چشم هر قومى به سويى مانده است * كان طرف يك روز ذوقى رانده است چندان كه ذوق بيش ، جذب و كشش بيش . و هر دو از مبدأ فيض فايز است . قوله : يا مگر آن قابل جنسى بوَد * چون به دو پيوست جنس او شود مقرر است كه ذوق هر جزوى به كلّ اوست و ذوق هر جنسى به جنس او ؛ يا به چيزى قابليت جنسيت داشته باشد مانند آب و نان كه بعد اتّصال جنس انسان شود . پس معلوم شد كه اتّصال جنسيت مىبخشد ، اگرچه قبول دلالت بر آن مىكند ؛ كه جنس بود ، اما نمىنمود به سبب اتّصال جنسيت . و به علّتى از علل و عرضى از اعراض تا شىء شود ذميم و عاقبت وخيم باشد . و چون امر زائل شود ، نه جذب ماند نه ذوق .
--> ( 1 ) در نسخهء ق : زلت .