محمد رضا لاهورى

49

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

قوله : ما كه باشيم اى تو ما را جان جان * تا كه ما باشيم با تو در ميان از اين بيت مقصود آن است كه نسبت فعل به واسطهء مجازى است ، نسبت آن به مشيت حقيقى . و نسبت مجازى را چه قوت باشد در جنب نسبت حقيقى ! سرّ اينكه از اوليا شطح سر مىزند ، همين تواند بود كه در بعض حالات ، نسبت حقيقى غلبه مىكند و نسبت مجازى را تاب مقاومت مسلوب و مغلوب مىگردد . قوله : ما عدمهاييم و هستيهاى ما * تو وجود مطلقى فانىنما يعنى ماهيات ما ممكنات ، امور اعتباريه است - عند العقل - نه حقايق ثابته . پس ما و هستيهاى ما كه عدمى بيش نيست ، به واسطهء حد و حصر و تشخّص و تعيّن اعتبارى ، در نظر جاهل موجود مىنمايد . و تو را كه هستى مطلق در احاطهء تقرير نمىگنجد ، ادراك جهّال را در بقاى تو شك عارض مىشود . و اثبات بقا آنچه به حسب حقيقت نيست و مىنمايد كه هست ، مىكند . و حال آنكه ، قصه منعكس است . « لان الحقيقى لا يحكم على فنائه اذ لم يكن مدركا و المجازى لا يحكم على بقائه و ان كان مدركا بحسب اعتبار العقل « 1 » . » قوله : ما همه شيران ولى شير علم * حمله‌مان از باد باشد دم به دم تأثير هستى مطلق را در مظاهر به تحريك باد ، نقش شير را كه بر پرچم تصوير كرده باشند . و حاصل معنى آنكه ، افعال مضافه به مظاهر ، افعال حق است به حقيقت . پس فاعل حقيقى پيداست و فعل ناپيدا . چنانچه شير علم كه مثال اثر است ، پيداست و باد كه مثال مؤثر است ، ناپيداست . قوله : باد ما و بود [ ما ] از دادِ تست * هستىِ ما جمله از ايجاد تست بادِ ما ، يعنى انفاس ما . و اين بيت افادهء معنى « لا حول و لا قوّة الّا باللّه » « 2 » مىكند .

--> ( 1 ) « زيرا [ موجود ] حقيقى را چون مدرك نمىشود ، بر فنايش حكم نيست و [ موجود ] مجازى را اگر به حسب اعتبار عقل مدرك باشد ، بر بقايش حكم نيست . » ( 2 ) تركيبى است از قول شارح با آيهء شريفهء قرآن ؛ الكهف ( 18 ) آيهء 39 : « [ هيچ حركتى ] و هيچ نيرويى جز نيروى خدا نيست . »