محمد رضا لاهورى

36

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

ابيات ما قبل و ما بعد به همين قاعده است . پس بنا بر مراعات سوق كلام ، اين بيت هم بايد كه مشتمل باشد بر مستقبل منافى ما قبل ؛ و حال آنكه به استقلال حكم مفهوم مىشود نه منافى آن بما قبل . دوم آنكه ) در مصرع ثانى ، « واو » عاطفه واقع است و معطوف عليه پيدا نيست و به علت اين عرف ، علت اين بيت عليل مىنمايد . در دفع هر دو اشكال آنچه بر دل اين مشت گل وارد شده ، بر مستمعان عرضه مىدارد ؛ اميد كه به عزّ قبول موصل گردد . بدان كه در حكم بالا حكم كرد كه از عجز و قدرت درگذر . اينجا مىفرمايد كه ، احتياج درگذشتن تو نيست ؛ زيرا كه در گذشتن موهوم اختيار و اقتدار است . عجز تو و قدرت تو و از هر جسم چيزى كه در فكرت و انديشه‌ات است ، خود به خود بگذرد و هيچ نماند . در اين صورت لفظ قدرتت مبتداست و معطوف عليه ، و از هرچه اندر فكرتت معطوف بر آن ، [ و ] بگذرد خبر ؛ و اللّه اعلم بالصّواب . اما در اكثر مثنويهاى كهنه اين بيت يافته نشد و بر تقديرى كه نباشد ، ربط كلام بهتر مىشود . قوله : در يكى گفته مكش اين شمع را * [ كاين نظر چون شمع آمد جمع را ] بيتى كه در مثنويهاى كهنه نيست ، بر تقديرى كه به حال داشته شود ، اين بيت مخالف باشد بدانچه بالا گفته كه هر ملتى از هواى خود گرفتار ذات گرديده ، پس ترك هوا بايد كرد . اينجا مىگويد كه ، هوا و خواهش تابع نظر است و نظر به منزلهء شمع است ؛ پس نظر را قائم دارد تا هوا باقى باشد . قوله : ترك دنيا هركه كرد از زهد خويش * پيش آمد پيش او دنيا و پيش « 1 » لفظ پيش ثالث به ( باى موحده ) توان خواند ، و به ( باى ) عجمى هم قرائت توان نمود . در اين صورت پيش كنايه از آخرت خواهد بود . قوله : در يكى گفته كه آنچه « 2 » داد حق * بر تو شيرين كرد در ايجاد حق بر تو آسان كرد « 3 » خوش آن را بگير * خويشتن را در ميفكن در زحير

--> ( 1 ) در نسخهء ق : بيش آيد پيش او دنيا و بيش . ( 2 ) همان : آنچت . ( 3 ) همان : * و .