محمد رضا لاهورى

9

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

- على نبينا و عليه السلام - [ است ] . و « سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا » « 1 » كه در شأن معراج محمدى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - نازل شد . مصرع ثانى ) خبر از ميقات موسى ( ع ) مىدهد : « وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ [ رَبُّهُ ] قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي » . « 2 » قوله : عشق جان طور آمد عاشقا * [ . . . ] اشارت به آن است كه هرچه در لباس هستى پوشيده‌اى ، جرعه‌اى از جام عشق نوشيده . و جبال و بحار و اشجار و احجار ، سرمست بادهء عشق‌اند و عشق معلم فناست ؛ چون مثل جان بر قالب طور ، اجزاى وجود بذل تجلى كرد . قوله : [ . . . ] * طور مست و « خرّ موسى صاعقا » قال اللّه تعالى : « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً . » « 3 » قوله : با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنيها گفتمى مىفرمايند كه ، هرگاه از تجلى عشق موسى - على نبينا و عليه السّلام - راستى دست دهد و هوش نماند ، ديگرى را چه يارا كه حفظ هوش تواند نمود . پس تا محرم و همراز نباشد ، كشف اسرار حقيقت در ميان نمىتوان آورد . ترا به قاف كه هرگز نبوده است گذر * ز ما حكايت عنقا كجا كنى باور قوله : چون كه گل رفت و گلستان درگذشت * نشنوى ديگر « 4 » ز بلبل سرگذشت اين بيت ، تمثيل است مر بيت اول را . يعنى عاشق بىهمراز سخن نگويد و بلبل بىديدار گل غزلخوان نشود .

--> ( 1 ) الإسراء ( 17 ) آيهء 1 : « منزه است آن خدايى كه بندهء خود را شبى . . . سير داد . » ( 2 ) الأعراف ( 7 ) آيهء 143 : « چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت : اى پروردگار من ، بنماى ، تا در تو نظر كنم . گفت : هرگز مرا نخواهى ديد . به آن كوه بنگر ، اگر بر جاى خود قرار يافت ، تو نيز مرا خواهى دهيد . » ( 3 ) پيشين ؛ ( 7 ) آيهء 143 : « چون پروردگارش بر كوه تجلّى كرد ، كوه را خرد كرد و موسى بىهوش بيفتاد . » ( 4 ) در نسخهء ق : زان پس .