محمد رضا لاهورى

5

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى )

قوله : هر كسى از ظنّ خود شد يار من * وز درون من نجست اسرار من نجست و بجست هر دو مىتوان خواند . مطلب اشارت است به تفاوت درجات در استماع نغمات و فهم مقامات كه دريافت سرّ نالهء نى مقدور همه كس نباشد ، و هر يك به‌اندازهء فهم خود قياسى و ظنّى به كار برد . اما هيچ ظنّ ، مفيد يقين نباشد . « إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً » « 1 » . قوله : سرّ من از نالهء من دور نيست * ليك چشم و گوش را آن نور نيست در اكثر نسخ ، چشم و گوش به « واو » عاطفه واقع است ؛ ليكن اضافت بهتر است و عطف در كار نيست . حاصل معنى آنكه ، گوش همه كسى صاحب ديد و تمييز نيست تا سرّ ناله دريابد . و نيز اشارت است به اين معنى كه شنيدن همين ديدن مىتواند شد . قوله : تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس را ديد جان دستور نيست اين بيت ، تمثيل بيت اول است . پس نالهء نى به منزلهء تن و سرّ ناله به منزلهء جان [ است ] . چنانچه جان به حس بصر مدرك نمىشود و سرّ ناله هم مرئى نمىگردد . قوله : آتش عشقست كاندر نى فتاد * جوشش عشقست كاندر مىفتاد مراد از عشق ، حبّ اصلى است كه در جميع ذرات اكوان سارى گشته . و آتش عشق و گرمى محبت كه چون زبانه كشد ، خرمن هستى مشت خاكستر گرداند . و مىتواند بود كه مراد از عشق ، ذات مطلق باشد ؛ اگرچه در كلام متكلمين اطلاق عشق بر ذات واجب الوجود نيامده ، اما عبارات صوفيه مملوّ است از ذكر اين كلمه . « و لا مشاحة فى الاصطلاح » « 2 » . قوله : [ نى حريف هركه از يارى بريد ] * پرده‌هايش پرده‌هاى ما دريد يعنى حجابهاى هستى از پيش نظر برداشت .

--> ( 1 ) يونس ( 10 ) آيهء 36 : « و گمان نمىتواند جاى حق را بگيرد . » ( 2 ) نك : امثال و حكم ؛ ج 3 ، ص 1358 : « مضايقه و مجادله‌اى در اصطلاح نيست . »