الفيض الكاشاني

61

سراج السالكين منتخب مثنوى معنوى ( فارسى )

درياست فيض و ما به مثل چون حُبابها * ما را به او مدار و به ما شد مدار فيض ما را فنا در او و بقا هم به او بود * دست رجا گسسته مباد از كنار فيض غوث رجال اوست ز تاراج درد جهل * تا هست شهر علم ، بود شهريار فيض گردد به يك كرشمهء او رمزها عيان * باشد نهان علم كسان آشكار فيض بحر افاده‌اش چو شود موج‌ْزن ، شود * دريا ز تنگ حوصلگى شرمسار فيض هفت آسمان چو حلقهء بيرون در بود * در محفلى كه نورفشانست نار فيض بىشبهه عقد حلقهء درسش گره‌گشاست * حلّال مشكلات بود انتظار فيض باشد كسى به علم ، عَلَم كز ره هدى * گردد معيد مدرس عرفان شعار فيض از اصحاب آنكه خلع بدن عادت وى است * باشد گلِ سرِ سبدِ اعتبارِ فيض آنان كه در هنر به نهايت رسيده‌اند * ترسند باز از محك اختيار فيض گرد يتيمى است غبارى اگر رسد * بر گوهر دل كسى از رهگذار فيض نى نى ، غلط غلط ، كه خيالى است اين محال * حاشا كه ديده و كه شنيده غبارِ فيض