الفيض الكاشاني

96

عرفان مثنوى ( فارسى )

جبر تو خفتن بود در ره مخسب * تا نبينى آن در و درگه مخسب هان مخسب اى جبرى بىاعتبار * جز به زير آن درخت ميوه‌دار تا كه شاخ افتان كند هر لحظه باد * بر سر خفته بريزد نقل و زاد كسب كن پس تكيه بر جبّار كن گر توكّل مىكنى در كار كن * كسب كن پس تكيه بر جبّار كن جهد مىكن تا توانى اى كيا * در طريق انبيا و اوليا با قضا پنجه زدن نبود جهاد * زانكه اين را هم قضا بر ما نهاد كافرم من گر زيان كرده است كس * در ره ايمان و طاعت يك نفس سرشكسته نيستى سر را مبند * يك دو روزى جهد كن باقى بخند مكرها در كسب دنيا بارد است * مكرها در ترك دنيا وارد است چيست دنيا از خدا غافل بدن * نى قماش و نقره و فرزند و زن مال را گر بهر دين باشى حمول * نعم مال صالح خواندش رسول آب در كشتى هلاك كشتى است * آب اندر زير كشتى پشتى است چون‌كه مال و ملك را از دل براند * زان سليمان خويش جز مسكين نخواند كوزهء سربسته اندر آب رفت * از دل پرباد فوق آب رفت باد درويشى چو در باطن بود * بر سر آب جهان ساكن بود گرچه جمله اين جهان ملك وى است * ليك در چشم دل او لا شىء است پس دهان دل ببند و مهر كن * پركنش از باد كبر من لدن جهد حق است و دوا حق است و درد * منكر اندر نفى جهدش جهد كرد