الفيض الكاشاني

86

عرفان مثنوى ( فارسى )

از جمادى مردم و نامى شدم گويم افكندم به پيشت جان خويش * زنده كن با سر ببر ما را چو ميش كشته و مرده به پيشت اى قمر * به كه شاه زندگان جاى دگر آزمودم من هزاران بار بيش * بىتو شيرين مىنبينم عيش خويش چون زمين و چون جنين خونخواره‌ام * تا كه عاشق گشته‌ام اين‌كاره‌ام شب همىجوشم بر آتش همچو ديگ * روز تا شب خون خورم مانند ريگ گر بريزد خونم آن روح الامين * جرعه‌جرعه خون خورم همچون زمين يا گرامى اذبحوا هذا البقر * ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادى مردم و نامى شدم * وز نما مردم به حيوان سرزدم مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حملهء ديگر بميرم از بشر * تا برآرم از ملايك بال‌وپر وز ملك هم بايدم جستن ز جو * كلّ شىء هالك الّا وجهه بار ديگر از ملك پران شوم * آنچه اندر وهم نايد ، آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون « 1 » * گويدم انا اليه راجعون اى فسرده عاشق ننگين نمد * گو ز بيم جان ز جانان مىرمد سوى تيغ عشقش اى ننگ زبان * صد هزاران جان نگر دستك زنان جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز * آب را از جوى كى باشد گريز آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و جو او شود وصف او فانى شد و ذاتش بقا * زين سپس نى كم شود نى بدلقا

--> ( 1 ) - ارغنون : اسب تند و تيز .