الفيض الكاشاني

78

عرفان مثنوى ( فارسى )

چشم خاكى را به خاك افتد نظر * باد بين چشمى بود نوعى دگر اسب داند اسب را كو هست يار * هم سوارى داند احوال سوار چشم حس آب است و نور حق سوار * بىسواره اسب خود نايد به كار پس ادب كن اسب را از خوى بد * ورنه پيش شاه باشد اسب رد چشم اسب از چشم شه رهبر بود * چشم او بىچشم شه مضطر بود چشم اسبان جز گياه و جز چرا * هركجا خوانى بگويد نى چرا نور حق بر نور حس راكب شود * آن گهى جان سوى حق راغب شود نور حس را نور حق تزيين بود * معنى نور على نور اين بود نور حسى مىبرد سوى ثرى * نور حقش مىبرد سوى على زانكه محسوسات دون‌تر عالمى است * نور حق دريا و حس چون شبنمى است ليك پيدا نيست آن راكب بر او * جز به آثار و به گفتار نكو نور حسّى كو غليظ است و گران * هست پنهان در سياهى ديدگان چون‌كه نور حس نمىبينى ز چشم * چون به معنى نور آن دينى ز چشم نور حس با آن غليظى مختفى است * چون نهان نبود ضيائى كان صفى است راه فرار جز به خدا نباشد ما شكاريم اين‌چنين دامى كر است * كوى چوگانيم چوگانى كجاست ؟ مىدرد مىدوزد اين خياط كو * مىدمد مىسوزد اين نقّاط كو ؟ ساعتى كافر كند صدّيق را * ساعتى زاهد كند زنديق را زانكه مخلص ، در خطر باشد ز دام * تا ز خود خالص نگردد او تمام زانكه در راه است و رهزن بىحد است * آن رهد كو در امان ايزد است چون‌كه مخلص گشت مخلص باز رست * در مقام امن رفت و برد دست هيچ آيينه دگر آهن نشد * هيچ نانى گندم خرمن نشد