الفيض الكاشاني

56

عرفان مثنوى ( فارسى )

هر ستارش خونبهاى صد هلال * خون عالم ريختن ، او را حلال ما بها و خونبها را يافتيم * جانب جان باختن بشتافتيم اى حيات عاشقان در مردگى * دل نيابى جز كه در دل بردگى من دلش جسته ، به صد ناز و دلال « 1 » * او بهانه كرده با من از ملال گفتم آخر غرق توست اين عقل و جان * گفت رورو ، بر من اين افسون مخوان من ندانم آنچه انديشيده‌اى * اى دو ديده ، دوست را چون ديده‌اى اى گران جان ، خوار ديدستى ورا * زانكه بس ارزان خريدستى ورا هركه او ارزان خرد ، ارزان دهد * گوهرى ، طفلى به قرص نان دهد غرق عشقىام كه غرق است اندرين * عشقهاى اولين و آخرين مجملش گفتم نكردم زان بيان * ورنه هم افهام سوزد هم زبان من چو لب گويم ، لب دريا بود * من چو لا گويم مراد الّا بود من ز شيرينى نشستم رو ترش * من ز بسيارى گفتارم خمش تا كه شيرينى ما از دو جهان * در حجاب رو ترش باشد نهان تا كه در هر گوش نايد اين سخن * يك همىگويم ز صد سرّ لدن عشق خلق از عشق خداوند است جمله عالم زان غيور آمد كه حق * برد از « 2 » غيرت بدين عالم سبق او چو جان است و جهان چون كالبد * كالبد از جان پذيرد نيك و بد غيرت حق ، بر مثل گندم بود * كاه خرمن ، غيرت مردم بود اصل غيرتها بدانيد از إله * آن خلقان فرع حق بىاشتباه

--> ( 1 ) - دلال : نوازش . ( 2 ) - در نسخهء قونيه : در .