الفيض الكاشاني
53
عرفان مثنوى ( فارسى )
با مقربان و خداوند ياد آريد اى مهان « 1 » زين مرغ زار * يك صبوحى در ميان مرغزار ياد ياران يار را ميمون بود * خاصّه كان ليلى و اين مجنون بود اى حريفان بت موزون خود * من قدحها مىخورم پرخون خود يك قدح مى نوش كن بر ياد من * گر همىخواهى كه بدهى داد من يا به ياد اين فتادهء خاكبيز « 2 » * چون بخوردى ، جرعهء بر خاك ريز اى عجب آن عهد و آن سوگند كو ؟ * وعدههاى آن لب چون قند كو ؟ گر فراق بنده از بد بندگيست * چون تو بايد بد كنى پس فرق چيست ؟ آن بدى كه تو كنى در خشم و جنگ * باطربتر از سماع و بانگ و چنگ اى حناى تو ز دولت خوبتر * و انتقام تو ز جان محبوبتر نار تو اينست نورت چون بود * ماتم اين تا خود كه سورت « 3 » چون بود آن حلاوتها كه دارد جور تو * در لطافت كس نيابد غور « 4 » تو نالم و ترسم كه او باور كند * وز ترحّم جور را كمتر كند عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ * بوالعجب من عاشق اين هر دو ضدّ و اللّه ار زين خار در بستان شوم * همچو بلبل زين سبب نالان شوم اين عجب بلبل كه بگشايد دهان * تا خورد او خار را با گلستان اين چه بلبل اين نهنگ آتش است * جمله ناخوشها ز عشق او را خوش است عاشق كل است و خود كل است او * عاشق خويش است و عشق خويش جو
--> ( 1 ) - مهان : بزرگان . ( 2 ) - خاكبيز : باريكبينى ، كسى كه براى حصول به مقصود به كارهاى سخت و پست اقدام كند . ( 3 ) - فضل و شرف . ( 4 ) - غور : عمق ، حقيقت چيزى .