الفيض الكاشاني
51
عرفان مثنوى ( فارسى )
اى دواى نخوت و ناموس ما * اى تو افلاطون و جالينوس ما جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد عشق جان طور « 1 » آمد عاشقا * طور مست و خرّ موسى صعقا « 2 » با لب دمساز خود گر جفتمى * همچو نى من گفتنىها گفتمى هركه او از همزبانى شد جدا * بينوا شد گرچه دارد صد نوا چونكه گل رفت و گلستان درگذشت * نشنوى زان پس ز بلبل سرگذشت جمله معشوق است و عاشق پردهاى * زنده معشوق است و عاشق مردهاى چون نباشد عشق را پرواى او * او چو مرغى ماند بىپر ، واى او علت عاشقى ز علتها جداست عاشقى پيداست از زارى دل * نيست بيمارى چو بيمارى دل علت عاشق ز علّتها جداست * عشق اسطرلاب اسرار خداست عاشقى گر زين سر و گر زان سر است * عاقبت ما را بدان شه رهبر است هرچه گويم عشق را شرح و بيان * چون به عشق آيم خجل باشم از آن گرچه گفت اين زبان روشنگر است * ليك عشق بىزبان روشنتر است چون قلم اندر نوشتن مىشتافت * چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت عقل در شرحش چو خر در گل به خفت * شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب « 3 » از وى ار سايه نشانى مىدهد * شمس هر دم نور جانى مىدهد من چه گويم يك رگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه او را يار نيست
--> ( 1 ) - اشاره به آيه : 143 سوره اعراف . ( 2 ) - طور : نام كوهى كه موسى ( ع ) بر آن مناجات مىكرد . ( 3 ) - ظاهرا مقتبس است از روايت ذيل كه پرسيدند يا امير المؤمنان ، بم عرفت ربّك ؟ فقال : « بما عرّفنى نفسه » . اصول كافى 41 .