الفيض الكاشاني
40
عرفان مثنوى ( فارسى )
خودش در هر موضوع پنج كتاب و رساله دارد ، تربيت شاگردان و بسيارى از بزرگان علم و دانش كه در اين دوره از محضر بابركت او بهره بردهاند . همچنين از او خاندانى بسيار پرفضيلت و اهل قلم و انديشه همچون فرزندش ، علم الهدى ، و برادرزادهاش محمد هادى بن مرتضى و افراد ديگرى باقى ماندند . فيض در يكى از غزلهاى معروف و زيباى خود چنين مىسرايد : بيا تا مونس هم يار هم ، غمخوار هم باشيم * انيس جان غم فرسودهء بيمار هم باشيم شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكديگر سوزيم * شود چون روز ، دست پاى هم ، در كار هم باشيم دواى هم ، شفاى هم ، براى هم ، فداى هم * دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشيم به هم يكتن شويم و يكدل و يكرنگ و يكپيشه * سرى در كار هم آريم و دوش بار هم باشيم جدايى را نباشد زهرهاى تا در ميان آيد * به هم آريم سر ، بر گرد هم پرگار هم باشيم حيات يكديگر باشيم و بهر يكديگر ميريم * گهى خندان ز هم گه خسته و افكار هم باشيم به وقت هوشيارى ، عقل كل گرديم بهر هم * چه وقت مستى آيد ساغر سرشار هم باشيم به جمعيت پناه آريم از ياد پريشانى * اگر غفلت كند آهنگ ما ، هوشيار هم باشيم براى ديدهبانى خواب را بر يكديگر بنديم * ز بهر پاسبانى ، ديدهء بيدار هم باشيم
--> - هركس را حاجت و مهمى باشد نذر كنند كه چند شب جمعه به آن مكان شريف آمده فاتحه بخواند و چراغ روشن نمايد ، البته حاجت او برآورده شود و مقضى المرام گردد . ( تاريخ كاشان ، عبد الرحيم كلانتر ضرابى ( سهيل كاشانى ) به كوشش ايرج افشار ، ص 277 و 435 . )