الفيض الكاشاني
111
عرفان مثنوى ( فارسى )
كاملى گر خاك گيرد زر شود صاحبدل را ندارد آن زيان * گر خورد او زهر قاتل را عيان زانكه صحت يافت از پرهيز رست * طالب مسكين ميان تب درست گفت پيغمبر كه اى طالب حرى « 1 » * هين مكن با هيچ مطلوبى مرى « 2 » در تو نمرودى است ، در آتش مرو * رفت خواهى اول ابراهيم شو چون نيى سيّاح و نى درياييى * درميفكن خويش از خودرأيى او ز آتش ورد احمر آورد * از زيانها سود بر سر آورد كاملى گر خاك گيرد زر شود * ناقص ار زر برد خاكستر شود چون قبول حق بود آن مرد راست * دست او در كارها دست خداست دست ناقص دست شيطان است و ديو * زانكه اندر دام تكليف است و ديو لقمه و نكته است كامل را حلال * تو نهء كامل مخور مىباش لال چون تو گوشى او زبان نى جنس تو * گوشها را حق بفرمود انصتوا « 3 » كودك اول چون بزايد شير نوش * مدّتى خامش بود او جمله گوش مدتى مىبايدش لب دوختن * از سخن تا او سخن آموختن ور ندارد گوش تىتى مىكند * خويشتن را گنگ گيتى مىكند كرّ اصلى كش نبود آغاز گوش * لال باشد كى كند در نطق كوش زانكه اول سمع بايد نطق را * سوى منطق از ره سمع اندر آ ادخلوا الابيات من ابوابها * و اطلبوا الاغراض فى اسبابها نطق كان موقوف راه سمع نيست * جز كه نطق خالق بىطمع نيست مبدع است او تابع استاد نى * مسند جمله ورا اسناد نى باقيان هم در حروف و در مقال * تابع استاد و محتاج مثال زين سخن گر نيستى بيگانهاى * دلق و اشكى گير در ويرانهاى
--> ( 1 ) - حرى : لايق ، سزاوار . ( 2 ) - مرى : رياكار . ( 3 ) - أنصتوا : خاموش باشيد .