الفيض الكاشاني

161

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى )

آنان كه در هنر به نهايت رسيده‌اند * ترسند باز از محك اختبار فيض گرد يتيمى است غبارى اگر رسد * بر گوهر دل كسى از رهگذار فيض نى نى ، غلط ، كه خيالى است اين محال * حاشا كه ديده و كه شنيده غبار فيض چون آستان درگه قدس آشيان اوست * مصباح انس و رايت امن و منار فيض حاشا كه راه يابد آنجا نزاع ، ليك * بهر قبول خاطر معنى شكار فيض با يكدگر حقايق قدسى جدل كنند * تا ز آن ميان ، كدام شود اختيار فيض نور جمال اوست كه تابيده بر جهان * خورشيد و ماه نيست جُز آئينه‌دار فيض خون مىچكد ز ديده سيّاره فلك * از رشگ رشح خامه معنىنگار فيض بر علم اوست پرده‌اى از فقه و اجتهاد * پوشيده سنگ زهد و تشرع شرار فيض مشائى ركابش اشراقيان دهر * بىشك عزيز اهل كلام است خوار فيض دهر است يك قصيده ز ديوان صنع حق * بيت خجسته ، مطلع ليل و نهار فيض آن چار جوى جنّت عدنست بىگمان * تاويل يك رباعى فردوس بار فيض بينى ز شش جهت در هر هشت خلد را * بر روى خود گشاده چو كردى دوچار فيض دنيا و هرچه هست در آن نيست غير هيچ * در چشم عبرت دل پرهيزگار فيض سنجيده دار گوهر خود را به اين عيار * ميزان نيك و بد ، نبود جُز عيار فيض نقش قدم نمانده اگر در ره صواب * از به سكه گرم بوده برين ره‌گذار فيض ليكن پى دلالت واماندگان بس است * نورى كه مانده باقى در رهگذار فيض از غول و هم و حسّ و خيال ار گذر كنى * شايد كه تو برى ، برى از شاخسار فيض آئينه بصيرت خود گر جلا دهى * از صيقل تجرّد وحدت دثار فيض شايد كه جلوه‌گر شودت آن‌چنان‌كه هست * در چار موج گرد عناصر سوار فيض بيند كسى كه نيست درو ظلمت حسد * كاب بقاست بسته لب جويبار فيض كى آرزوى باغ ارم مىكند دگر * آن كو چشيده چاشنىاى از ثمار فيض