عبد الرزاق اللاهيجي
54
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
باغى كه او شكفته گذشت از حواليش * از غنچه عقدهاى به دل شاخسار نيست در چارفصل خار رهش بىنصيب نيست * در غنچه بستنست گرش گل ببار نيست هر لالهاى كه گرد رهش مىكشد به چشم * از داغ حسرتش دل خونين فگار نيست در هر هوا كه شبنمش از لطف فيض اوست * از شعله لاله گر بدمد داغدار نيست در عهد توتيايى گرد رهش به چشم * نرگس به فيض ديدهء امّيدوار نيست در سينهاى كه شعلهء شوقش علم كشد * گل را طراوت چمن خارخار نيست بىمهر او دل ار همه خود غنچهء گلست * جز باب سينهكاوى پيكان خار نيست هرجا كف سخاوت او سايه افكند * جز تيرگى نتيجهء ابر بهار نيست در پيش قطرهريزى ابر كفش اگر * گوهر چو قطره آب شود آبدار نيست سر گر به امتحان بدهد كس محيط را * در بحر دست او كه به هيچش گذار نيست هرچند مضطرب بدود هر طرف چو موج * ره تا ابد ز هيچ رهش بر كنار نيست دريا به پيش بحر كفش چون كفى ز بحر * ابر از بخار مكرمتش جز بخار نيست كان را به عهد بخشش او جز به چشم خصم * خاكش به سر كه يك كف خاك اعتبار نيست چون ماهِ علمش از افق سينه سرزند * اقليم جهل را غم شبهاى تار نيست جز سينهاش كه نامتناهى دروست علم * جايى به گرد نامتناهى حصار نيست تمكين كوه سايهء حلمش نمىكشد * جرم زمين چو گرد رهش باوقار نيست گردون اگر تصور عدلش كند ز بيم * با دلشكستگان دگرش كارزار نيست عدلش صفا طلب شده نوعى كه تا ابد * آيينه را ز گرد كدورت غبار نيست لطفش چنان ملايمت طبع عام كرد * كاندر ميان رنگ و شكستن نقار نيست زينسان كه رنگ الفت اضداد ريختست * امّيد را ز خاطر عاشق قرار نيست از همت بلند درش محو حيرتم * كش نسبت تشبه افلاك عار نيست در حضرتش زمانه به يكپا ستاده است * در خدمتش فلك نفسى برقرار نيست روزى قدر به پيش قضا شكوه كرد و گفت * تا حكم شاه هست مرا هيچ كار نيست بانگى ز روى قهر به او زد قضا و گفت * كاى ساده سرّ اين به تو هم آشكار نيست دانى كه كيست اين و ورا قدر و حال چيست * كس در جهان نظير وى از اقتدار نيست گرنه وجود او بود اين كارخانه را * پيش خداى عز و جلّ اعتبار نيست حاصل كه او نتيجهء ايجاد عالمست * در دهر همچو ما و تو او حشو كار نيست يعنى كه ابن سبط سول مهيمنست * بىمهر او بناى جهان استوار نيست دركش سر رضا به خط اقتضاى او * كاين جز رضاى حضرت پروردگار نيست ورنه دگر تو دانى و خشم خدايگان * كارى كه اوفتد به منت هيچ كار نيست