عبد الرزاق اللاهيجي

50

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )

فكنده سايه به ماضىّ و حال و استقبال * رسانده سايه به من كان و كائن و سيكون ز حارسان شكوه ويست اسكندر * ز راويان علوم ويست افلاطون به كفهء خردش عقل عاقلان جهان * چو پيش عاقله كم‌سنگ‌تر ز حرف جنون نسيم لطف خوشش را طباع آب بقا * زبانهء غضبش را طبيعت طاعون به لا تناهى اعداد نيز نتوان كرد * شمار فضلش كز لا تناهيست فزون عدد نگشت كمال محيط ار چه نگشت * نهايتش چو كمالات او به پيرامون كه لا تناهى اعداد هست بالقوه * ز ننگ قوه بود لا تناهيش بيرون طلوع مطلع مدحش چه دلگشاست كزو * هزار خنده به خورشيد مىزند گردون تجديد مطلع [ زهى مكان تو از عرصهء خيال برون ] زهى مكان تو از عرصهء خيال برون * گمان به خلوت قدس تو ره نبرده درون تو آن رفيع مكانى كه اوج عرش عظيم * فضاى عالم قدر ترا بود هامون تو آن شهى كه به نعت تو همچو جدّ و پدر * هزار جاى كلام خدا بود مشحون ترا جلالت و قدرست از قَدَر برتر * ترا حكومت و جاهست از قضا افزون زمانه خادمى روضهء ترا شاكر * سپهر چاكرى درگه ترا ممنون جهان ز حفظ تو از شرّ آسمان محفوظ * ز عدل تست زمانه ز حادثات مصون به ياد خاطر آيينه مشرب تو مدام * رود غبار ملالت ز خاطر محزون علاج زردى خورشيد مىتوانى كرد * خميرمايهء مهر خود ار كنى معجون رسن ز كاهكشان افتدش به گردن اگر * مخالف تو ز قدرت رسيده بر گردون عدوى جاه تو لب‌تشنه ميرد آخر اگر * شود بفرض چو فرعون غرق در جيحون به گوش دوست چكاچاك تيغ تو در حرب * ز سينه زنگ‌زداتر ز نغمهء قانون بود به‌فيض‌تر از روزهاى ابر بهار * به روز حرب چو حمله كنى به خصم زبون ز رعدِ نعرهء گردان و برق شعلهء تيغ * ز ابر دود دل دشمن و ترشح خون متابع تو بود تشنه‌لب به خون عدو * نمىشود ز فرات احتياج او ممنون چو پشت آينه زين‌سان كه دهر بىآبست * عجب نباشد اگر تشنه‌لب شوى بيرون كسى كه چشمهء كوثر چكد ز لعل لبش * چرا كند لبش آلوده ز آب دنيى دون اگر دو روز فلك از سياه بختى كرد * ز كينهء تو دل تنگ دوستان پرخون ولى ببين كه چها مىكشد به صد خوارى * ز تير آه جگر خسته بيدلان اكنون كدام دل كه نه دربند مهربانى تست * ز خاك تربت خود كن قياس اين مضمون