عبد الرزاق اللاهيجي
48
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
خبر ز روز و شبم نيست اين قدر دانم * كه گاهگاه غمم مىشود ز حد افزون كمند زلف تو در گردن دلست همان * اگر ز پردهء هفت آسمان شوم بيرون گزند ناخن حسرت كه كيست ليلى او * مرا به هم چو نمايند كاين بود مجنون غم تو زد رهم از آشنا و بيگانه * ز خاك كوى توام نيز رانده ذوق جنون عريضه را به سياهى نوشتهام يعنى * ز دورى تو به سر كارِ « 1 » دل ندارم خون ز خون شكوه چو شد نامه سر بسر لبريز * به يادم آمد ناگه دل وفا افزون كه مانده بود در آن طره دور از بر من * نشسته در خم آن زلف تا كمر در خون به مقتضاى مروّت بدين روش كردم * كنار نامه به احوالپرسيش مشحون كه اى فريفتهء دام طرهء مفتون * بگو در ان خم زلف سياه چونى چون مرا به خواب نصيبست روى او ديدن * ولى به خواب نهام دسترس ز بخت زبون تو چون به حلقهء آن زلف دسترس دارى * ترا كه در خم آن زلفى از ازل مفتون چنان كه معنى پيچيده در شكنجهء حرف * چنان كه در شكن لفظ نارسا مضمون به ياد چشم به خون جگر تپيدهء من * روا بود كه ببينى به آن رخ گلگون چو تير غمزه خورى ياد كن ز سينهء من * كه جز به ياد تو من هم نمىخورم دم خون اگرچه جاى من آنجا پُرست از اغيار * وليك جاى تو خالى به سينهء محزون به دست باد صبا گشت نامه چون مرسل * چو خاكبوس درش كرد ايستاده برون از آن به پيش درش در برون توقف كرد * كه باد را به حريمش نبود راه درون گرفت دست ادب نامه را و پيش آورد * ستد ز دست وى و كرد لطف را ممنون به دست ناز چو بگشود نامه را از هم * چو ديد نامهء درهم چو طرهء مفتون چو زخم تازه شكن برشكن ز خون لبريز * ز حرف حرف چو درياى موجزن از خون به طنز گفت به خط كسى نمىماند * مگر كه كاتب او طفل بوده يا مجنون معانيش همه بىربطتر ز حرف وفا * عبارتش همه درهمتر از حديث جنون نه روشناس نظر نه به حرف دل نزديك * نه لفظ اوست به طبع آشنا و نه مضمون مگر مسودهء زلف چين به چين بتيست * مگر به حال دل بيدليست اين مشحون به پيش زلف خود افكند و گفت از سر ناز * سواد اين چو تو دارى تو فهم كن مضمون چو زلف ديد خط آشنا به خود پيچيد * فكنده عقدهء سررشته را به دست ظنون پس از تأمل بسيار گفت اين ز كيست * كه رفته از بر ما چون ز خويش صبر و سكون كرا دماغ كه بنويسد از طريق وفا * جواب و پرسد كش حال چيست واقعه چون
--> ( 1 ) - سركار ، كارگاه . گفتى كه به سر كار دل خسته چه دارى ؟ / رازى كه دود بر سر بازار و دگر هيچ ( حكيم شفايى ) .