عبد الرزاق اللاهيجي
36
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى )
چنان نشاط گشايش رواج يافته است * كه هست در دل عشاق ناگوار گره مهم عقده به نوعى به عقده افتادست * كه نيست تار سر زلف اميدوار گره ز آبيارى عهد بهار دولت او * چنان ز فيض طراوت شد آبدار گره كه تارتار سر زلف خوبرويان را * كند چو رشتهء گوهر گهر نگار گره چنان ز خاصيت خويش عقده افتادست * كه مرهميست مرا در دل نگار گره شده ز عدل وى از قحطى گرفتارى * كمند را به دل انديشهء شكار گره ز بس شكفتگى آرد نسيم عهدش اگر * به خنده در ندهد تن كند چهكار گره چه لازمست كه ناخن به زور بگشايد * كه خود به خنده درآيد به اختيار گره ز بس طراوت عهد خوشش نمىگيرد * چو قطره بر رگ جان از ترى قرار گره مدان ز فيض گشايش عجب كه باز شود * چو غنچه خودبخود از خاطر فگار گره چنين كه عقده نهفتست رو نمىدانم * چگونه شد ز دل خصمش آشكار گره چه بارهاست ازو بر دل عدو كه ز رشك * چو سبحه رشتهء جانش كند قطار گره به اختيار جدايى نمىتواند كرد * فتاده در دل خصمش باضطرار گره به دشت غصه رگ جان خصم او داميست * كه مىكند شب و روز از حسد شكار گره چو با زبانهء قهرش سر جدل دارد * به كار شعله فتد دايم از شرار گره ز دست جود دلش كار تنگ شد ترسم * به كار دريا افتد حبابوار گره نه گوهرست كه از رشكِ بيشمار كفش * فتاده در دل درياست بيشمار گره ستاره نيست فلك را ز رشك رفعت او * فكنده در دل بىطاقتش هزار گره نه جوهرست كه در جان تيغ بىباكش * فكنده كينهء خصم ستيزه كار گره به كينه شست گشا كآرزوى سينهء خصم * شدست در دل پيكان آبدار گره خدايگانا دور از درِ تو گشته مرا * هزار حسرت در جان بىقرار گره غبار كوى توام سرمهايست در چشمم * چو مردمك شده اميد آن غبار گره اميد آبله بر پا به راه طوف درت * شده چو آبلهام در دلفگار گره توجهى كه به اقبال خار راه درت * گشايم از دل پرآبله هزار گره به غير عزم طواف درِ تو كارم نيست * فلك ز دشمنيم افكند به كار گره هميشه تا به گشايش كند معامله وصل * هميشه تا به فروبستگى مدارِ گره گشاد خاطر فياض كام وصل تو باد * دگر نگردد ازين حسرتش دچار گره